مهم نیست چند تاپرنده رو درخته حیاطمونن...!
مهم نیست در هر دقیقه چند بار تنفس میکنم...!
مهم نیست که شمردن یادم رفته و شاید نتونم بگم چقد دوست دارم...!
مهم نیست که هوا الان بارونیه!
مهم نیست که سرده یا گرمه...!
مهم اینه که یه احساس قشنگ تو قلبمه که میگه : مهم تویی که هستی...
(ماچ ماچ)
و موندنت این حسو تقویت میکنه...و اگه بمونی:
مهم میشه که شبه یا روزه...چون شبو روزم میشی
مهم میشه که چند تا پرنده رو درختن چون پرنده ها پیغامتو برام میارن...
مهم میشه که در هر دقیقه چند بار تنفس میکنم... چون نفسم میشی...
مهم میشه که شمردن یادم بیاد...چون میتونم بهت بگم چندین تا دوست دارم(۲ به توان n)
مهم میشه که هوا بارونیه؟...چون بارون تو رو یادم میاره
مهم میشه که هوا سرده یا گرمه؟...چون اگه سرد باشه یاد نبودنت میوفتم و اگه گرم باشه یاد گرمای وجودت...![]()
خیلی وقته ننوشتم...یه دوماهی میشه...نوشتنم نمیاد..یادمه اولین چیزی که از نوشتن یاد گرفتم بیان حقایقه تلخ بود...یادمه یه خانومه مهربونی بود که هنوزم هست و به من میگفت سعی کن هرچی که ناراحتت میکنه رو بنویسیو بعدش پارش کنی...احساسه خوبیه...اما من مینوشتم...بدونه اینکه حتی یکبار بخوام پارش کنم و دور بندازمش...به نظرم نوشتن یه هنره...چیزی که از دله آدما بلند میشه...احساسی که رو کاغذ میاد خیلی ناب تر از احساسیه که به زبون میاری...
آدما عوض میشن...خونه...کار...دوستا...آبو هوا...همه چی تغییر میکنه... اما تنها چیزی که همیشه ثابت میمونه چیزیه که مینویسیش...نوشتن یه احساس به همون اندازه ارزشمنده که داشتنش ارزش داره...
و داشتن احساس به همون اندازه مهمه که نداشتنش موجب آزاره...یعنی خودمم نفهمیدم چی گفتم...مهم نیست...بیخیال اصلن...
از احساس گفتم چیزی که زمانی برام مهم بود اما مدت هاست که صدایش را نمیشنوم...شاید فراموشش کردم...شایدم گمش کردم...در میان قامت سایه های خیالم...خیالی که حال به بیخیالی بیشتر شباهت دارد...مهم نیست...مهم اینه که بازم فهمیدم که میتونم آدمه متفاوتی باشم و واقعن هم متفاوت شدم...و نتیجه ی بهتری گرفتم...از بی تفاوتی...بی اعتنایی...
چیزی که متوجه شدم اینه که زمان میگذره...چه با احساس باشی ...چه بی احساس...اگه با احساس باشی دوست نداری زمان بگذره...دوست داری همیشه یه ریموت کنترل داشته باشی که زمانو به عقب ببری تا بازیگوشی احساست را بارها و بارها تجربه کنی...اما...زمانی که احساسی نداشته باشی چی مهمه؟هیچی...زمان بگذره...نگذره...کلن راهه کوچه علی چپو پیدا کردیو هی خودتو توش گم و گور میکنی...اینقدم مزه میده...حتی ممکنه یه جاده بزنی به این کوچه یا یه لاینه مستقیم فرودگاه...خلاصه چیزی که زودتر بتونی خودتو به این کوچه برسونی...
از کوچه علی چپ گفتم...میخوام یه خونه توش بسازم...شایدم یه زمین بگیرم ...آدمای این کوچه خیلی جالبن...همه چپ دستن...چشمه سمته چپشون تیک داره...پای چپشون میلنگه....همه کاراشونو چپکی انجام میدن...مثلن جای صبحونه شام میخورن...برعکس راه میرن...از آخر به اول حرف میزنن...صبحا میخوابن و شبا بیدارن...و مثله اینکه اولین شخصی که این کوچه رو کشف کرد اسمش علی بوده ...مثله کریستف کلمب که قاره ی آمریکا رو کشف کرد...خلاصه اینکه این علی به عنوانه یه سمبل ازش یاد میشه حتی مجسمه یادبودشم سر در کوچه ساختن...البته این آدم یه آدمه معمولی نبوده ... خیلی خاص بوده...برا اینکه اهالیه این کوچه هم آدمای خاصین...البته من با پارتی بازی باید باهاشون وارد معامله شم...چون میدونم که به اندازه ی اونا خاص نیستم...من از نظر اونا یه آدم معمولیم...
شاید یه روز این کوچه اسمش تغییر کرد...شاید یه روز تو این کوچه یه پارک بسازم که چمناش راستکی باشن...درختاشو سایه های اونا هم راستکی باشن...شاید یه روزی تونستم حتی آدمای چپکیشم راستکی کنم...مهم اینه که بتونم ...مهم اینه که بشه...مهم اینه که پیداشه چیزی که گم شده...مهم اینه که یه احساس راستکی همه چیزای چپکیو عوض کنه...امیدوارم...
یه فیلم میدیدم دیشب...کلی پست نوشتنم گرفت...خطاب به دوستان:آقایون خانوما یه سئوال آخه چرا یه انسان وقتی به قدرت میرسه فکر میکنه که هر گوهی میتونه بخوره؟تازه یه سئوال دیگه چرا پادشاه این فیلم اینقدر روم به دیوار گلاب به روتون دور از جونه شما دیوس بود؟
اصلن بذار فیلمو معرفی کنم برید ببینید بد نیست کلی نکته توشه هم برا خانوما و هم برا آقایون...
البته واسه آقایون که نکته ای وجود نداره...من به تازگی به این نتیجه رسیدم که بین آقایون چه تو این فیلم و چه در دنیای واقعی هیچ تفاوتی وجود نداره....که البته عده ی اندکی رو در پرانتز میذارم ولی کلن بقیه دیگه شرمنده تو پرانتز جا نیست دیگه ...![]()
آقا اسمه فیلم دختر دیگر بولین(the other boleyn girl)هست...البته هنرپیشه هاشم خیلی معروفن....اسکارلت جانسون....ناتالی پورتمن و اریک بانا(همون هکتور در فیلم تروی)
آقا این فیلم خیلی مورد داره...کلن دینو مذهبو بردن زیر سئوال...اریک بانا که تو فیلم نقش پادشاه (دیوسه) انگلستانو داره خداییش خیلی ضایس....نمیخوام فیلمو تعریف کنم....ولی طوری دولت و حکومتش سرنگون میشه و دستی دستی خودشو میندازه تو هچل که واقعن دیدن داره...البته اینجا نظر شخصیمم بگم که بهتر بود جای اریک بانا از جرمی آیرون(دوستانی که فیلم های دمیج و لولیتا رو دیدن میدونن کیه ...) استفاده میکردن....تاثیرش بیشتر بود![]()
البته این فیلم اصلن دور از ذهن نیست چه بسا در کشور خودمونم خیلی از مردا دارن به همین روش زندگی میکنن...و در آخر باز هم حق و حقوقه واقعی یه زنه که پایمال میشه...از این قضایا که بگذریم به آدم فروشی میرسیم....آدم فروشی که چه عرض کنم طرف واسه خاطر اینکه تو دربار به پست و مقامی برسه دختر کوچکترشو همخوابه پادشاه میکرد...اونیکی دختره هم که چشم پادشاهو گرفته بود و شوهر داشت به راحتی خریدن یک بز به شوهرش قول یه پست تو دربار دادن اونم زنشو تقدیم کرد....فقط نمیفهمم پس این وسط عشق چی میشه؟
یعنی اصلن وجود داره؟![]()
خداییش خوب شد تو اون زمان و تو اون شرایط به دنیا نیومدم...وگرنه یکی در حق من همچین کاری کنه و من ساکت بمونم؟دهنه جفتشون سرویس بود...شوهررو که میکشتم....قصر پادشاهم آتیش میزدم ...بعدشم میرفتم یه گو شه ای واسه خودم زندگی میکردم...ولی الحق که فیلمی بود که بی کفایتی و بی لیاقتی یه آدم گردن کلفت در یه مملکت رو نشون میداد...ای تف به این قدرت که باعث میشه گاوم فکر کنه که آدمه...
آقایونی که این پستو میخونین نگران نشید و فحشم ندید من نه فمنیستم و نه بر ضد آقایون...فقط شاید یه کم این فیلم آقایونو اینطوری نشون داده که دارم میگم....ترش نکنید...خیلیا اینطورین...
حالا قدرت که هیچ...تو سرش بخوره...این مردک یه جور بیمار جنسی بود...فکر میکرد چون شاهه پس هر چی زن در ایالته باید در خدمتش باشن....که به نظرم این بیشتر به ضعف میموند تا قدرت...اگرچه این نوع ضعف در دنیای واقعی که من زندگی میکنم گریبان گیر خیلی از مردها هست.....حتی اونایی که هیچ قدرتی هم ندارن...و در آخر متاسفم...متاسفم که دنیای مجازی فیلم و دنیای واقعی که خودمان بازیگرانش هستیم اینقدر به هم نزدیک هست...
همیشه در هر قدمی که به جلو می گذارم اما و اگرهایی وجود دارد...خوب که دقت میکنم میبینم که این اما و اگرهاست که راه را برایم روشن تر میکند...اگر چشمم را ببندم و به هیچ چیز نه گوش دهم ونه عکس العملی نشان دهم حتمن گرفتار تاریکی میشوم....و من گرفتار تاریکی شدم مدت ها تاریکی همراهم بود....اولین کاری که کردم برای رهایی این بود که در خانه ی کلماته دلم که این وبلاگ است تغییری ایجاد کنم...تغییری که شایسته ی ستایش باشد....ستایش دیگران را نمی گویم...ستایش ندای درونم را می گویم...و صدایش را میشنوم که فریاد میزند بگو...از زلالی قلبت بگو و ازپاکی نفست...خوشحالم...خیلی خوشحالم....میدانی چرا چون توانستم....خواستم و توانستم...
تاریکی از من دور شده و به مطلب آخر وبلاگم که نگاه میکنم میبینم که باغ درون خودم از هرجایی امن تر است...میخواهم بنویسم...البته می نوشتم...اما این بار دیگر متفاوت است....چون به تاریکی حتی فکر نمیکنم...روشنایی اینقدر شگفت انگیز است که با دیدنش حتی شب واقعی را هم نمیبینم....شب را نمی خواهم....ماه را نمی خواهم....ستاره را نمی خواهم...شاید یک قلب بخواهم...یک قلب مهربان که آرام بتپد و دریای عشق مرا متلاطم نکند...و میدانم حال پس از مدتها قلبم آرام میتپد...حتی بدون بدست آوردن یک قلب ارام...و خوشحالم و لذت میبرم از تنهایی خویش...خدایا حال میفهمم که چرا همیشه یکه و تنها هستی...و خوشحالو خوشحالو خوشحالم برای اینکه نعمت تنهاییت را به من ارزانی داشتی...و ممنونو ممنونو ممنونم که اینقدر سخاوتمندی....و ستایشت میکنم که گل را آفریدی که هرگاه به آن نظاره کنم اینقدر در آن شگفتی میبینم و آنقدر زیباست که مرا یاد کسانی می اندازد که هرگز آنرا به من هدیه نکردند و خوشحالم خوشحالم که یاد آنها می افتم...چراکه اگر انها نبودند شاید هرگز به راز زیباییو شگفت انگیز بودن گل پی نمی بردم...
عشق را حس میکنم...عشق در همین نزدیکی هاست...بوی خاصی میدهد ...نه بوی سیگار است و نبوی ادکلن هوگو...بوی عشق میدهدو فقط باید عاشق بود تا فهمید....و حال میفهمم عشق صرفن زمینی نیست...عشق صرفن بین دو انسان هم جنس یا غیر هم جنس نیست....عشق صدها چهره دارد...و کاش کمکم کنی تا چهره ی واقعیش را بیابم...اگرچه مرا شاید لایق ندانی اما می توانم بگویم عاشقت هستم....با تمام بی اعتنایی و عذابهایی که برایم آزمون کردی...و لطفت را ای خدا در کل این مسیر ۲۷ ساله ای که پیمودم هرگز فراموش نخواهم کرد...به امید روزی که دنیای دل هر انسانی از گلهای زیبا و پر رمزو راز پر شود...آمین
ولی هرگاه به انتهای انگشتت که بهشت را نشان میداد مینگریستم جز تاریکی چیزی نمیدیدم...!!!حال اون لحظات مردن و وقتی در انتهای انگشتانم که نمیدانم کجا را نشان میدهند می نگرم تنها چیزی که جستجو میکنم روزنه ی امیدیست ...
یادم می آید همیشه از باغ درونت سخن میگفتی...همیشه تصورم از باغ درون آدمها رنگ طلاییه قلبو درخشندگیه خورشید وجود بود...اما جالب بود چون باغ تو همیشه تاریک بود...حال که اون خاطرات غروب کردند به باغ درونه خودم پناه می برم...شاید جایی برای درخشش هنوز وجود دارد!!!
به خاطر دارم که از دریای بی کرانه عشق سخن میگفتی و همیشه تصورم از این دریا یک دریای آرام و بی تلاطم بود...حال که تصویر این دریا از ذهنم میگذرد میبینم که این دریا هرگز آرام نبود و چه بسیار طوفانی...طوفانی که شاید هر از گاهی خسارات بسیاری به بار می آورد...و اینگونه دلتنگی طلوع می کند...

