وقتی دوازده ساله بودم عادت داشتم به تصوی پریان دریایی در کتابها و مجلات نگاه کنم
و آنقدر بزرگ شده بودم که بفهمم
آنها واقعن وجود ندارند...
ولی همیشه فکر می کردم اگر آنها وجود داشتند،ما باید باآنها جه کار میکردیم؟اگر تصادفن یکی از آنها به تورمان میخورد؟!!![]()
شل سیلوراستاین کتاب ملکه ی قلب ها و پری درایی
داشتم به این فکر می کردم که بعضی وقتا خدا از ما زمینی ها بدجور خشمگین میشه...میگن وقتی خدا خشمگین میشه خشم خودشو با یه بلا به ما نشون میده...این بلا ممکنه سیل باشه، زلزله باشه یا شاید قحطی باشه یا هر چیز دیگه ای اما یه چیزی اینجا منو آزار میده...اونم اینه که چرا ترکش هاش همیشه اونایی که بدبخت ترن یا به قولی هشتشون گروی نهشونه رو می گیره...یه مثال میزنم ...فکر کن سیل بیاد...کی بدبخت میشه کسی که پول نداشته خونه زندگیشو بیمه کنه یا اصلن بدبخت خونه نداشته...یا فکر کن قحطی بشه کی بدبخت تر میشه اونی که پول نداره مایحتاج زندگیشو با مبالغ بالاتری تهیه کنه...یا فکر کن زلزله شه...کی بدبخت تر میشه؟اونی که نداشته تو خونه ضد زلزله زندگی کنه آخه جدیدین خونه های ضد ز لزله مبلغ اجاره و فروششون از خونه های معمولی بیشتره...نمی دونم این چه قانونیه...که هرکی پولدارتره کم وبیش از ترکش ها در امانه...یادمه یه استادی داشتم(استاد مبانیه کامپیوتر سال اول رشته کرافیک رایانه،استاد حسن کاشی که امیدوارم هرجا که هست سالم باشه و بدور از ترکش ها)
همیشه میگفت پول ممکنه خوشبختی نیاره اما جلوی خیلی از بدبختیا رو میگیره...الان میبینم آره والا...دقیقن...پول داشته باش زندگی کن ....اگه نداری زندگی تو رو...البته بنده شخصن خدا رو شکر میکنم که در حد و اندازه های خودم دارم و به همون اندازه از زندگیم لذت میبرم...اگه بیشتر داشته باشم خوب چه بهتر بیشتر تر لذت میبرم...خلاصه اینکه این پوله بد جریانیه ها...بد....
بحث بعدی بحثه خرافاته که میخوام دربارش حرف بزنم....در اینکه جن و ارواح وجود دارن که هیچ شکی نیست... بحث من سر افرادیکه خیلی خیلی ببخشید توهین نباشه اما احمقن...مثلن یه همکاری داشتم یه زمانی ...البته همکار من نمیشد اما دورادور میشناختمش ...این خانم بد بخت و بدشانس بعد از 2 ماه که از نامزدیش میگذشت با آقای نامزد سوار ماشینشون میشنو میرن یک سفر به چالوس...خدا این روزو واسه کسی نیاره...زدو تصادف کردن...پسره در جا میمیره دختره جراحت مختصری بر میداره ...دست و پاش میشکنه... یه مقداری هم از ناحیه گردن دچار مشکل میشه...از اون روز به بعد هر موقع مادر پسره میبینتش بهش میگه تو نفرین شده ای...تو نحسی....تو باید میمردی....تو سر خوری!!!!!!تو بد قدمی...خلاصه اینقدر تو سری به این دختر میزنه که بدبختو راهیه تیمارستان میکنه...این خرافاته دیگه نه؟یا نمونه بارزش خالم...یه اشاره ی کوچیک بکنم که بنده یک پیشی دارم که خیلی خوشگله و تو خونه نگهش میدارم و از لحاظ بهداشتی از یه گربه ی درباری بالاتر...از موقعی که این گربه رو آوردم تو خونه این خالم اعصابو روانمو به هم ریخته...راه میره میگه گربه تو خونه نگه داری بد بختی میاره...چه میدونم نحسی میاره...از این چرندیات دیگه بعد تازه آخرشم میگه وا....مردم پشت سرت چی میگن....آخه از نظر این مردمی که من نمیدونم شامل چه کسانی میشن جادوگرا حیوون تو خونه نگه میدارن...حتمن منم جادوگرم دیگه...
بحث دیگه ای که میخوام بهش اشاره کنم کورکورانه تقلید کردنه....در اینکه دوروبرمونو آدمای مختلفی در برگرفتن با عقاید و مذهب های گوناگون شکی نیست...اما یه چیزی برام خیلی سئواله...جدی میگما...اول یه مطلبیو لازمه بگم که این بحث توهین به فرد یا مذهبی نیستا...من خودم به تمامی مذهب ها احترام میذارم و عقیده ام بر اینه که هر کسی قبل از اینکه مذهبی داشته باشه یه انسانه با اختیارات منطقی مربوط به خودش که لازمه مورد احترام واقع بشه... با یه بنده خدایی صحبت میکردیم...صحبتمون به دین و مذهبو این چیزا کشیده شد...من برگشتم گفتم که ما یه همسایه داشتیم مسیحی بود اونموقع من خیلی کوچولو(کلاس اول یعنی 7-8 سالم بود) بودم مرتب خونشون میرفتم ...کریسمسو که جشن میگرفت تخم مرغاشو میداد من رنگ کنم...خلاصه اینکه آدمه با محبتی بود و من تا موقعی که همسایمون بود ازش چیزی ندیدم که بد باشه...یهواون بنده خدا ازم پرسید تو خونشون غذا هم میخوردی؟گفتم آره...تازه قهوه واسمون درست میکرد...28 صفر ماه هم آش نذر داشت و نذری میداد...منم که دوست داشتم میخوردم...یهو دوباره چشاشو گرد کردو گفت تو از غذاشون میخوردی گفتم آره ...گفت یعنی دور نمیریختی؟گفتم هرگز ...اگرچه مادر بزرگم همیشه شاکی میشد...بهم خیلی بر خورد آخه که چی مثلن ...جنسیت که یکیه...همگی ادمیم...حالا نمیدونم این چه جریانیه که جای اینکه با هم خوب باشیم میاییمو یه سری منطق هایی رو کور کورانه دنبال میکنیم و تفرقه میندازیم... ازش پرسیدم چرا باید دور بریزم غذایی که نذریه؟یا اصلن چرا نباید بخورم؟ یه چیزایی گفت چرندو پرند که نه سر داشت نه ته... فکر کنم خودشم نفهمید که چی گفت...این منطقو مطمئنن خودش بدست نیاورده بود...کسانی مثل خانواده و دوستان روی منطق هامون تاثیر دارن...و این یعنی کورکورانه تقلید کردن...یعنی هیچ وقت از خودش نپرسید چرا من باید این کارو بکنم؟ از نظر من این موضوعات که یکیشو براتون مثال زدن و کم نیستن یه نوع نژاد پرستی که جز دشمنی هیچی نداره...
بحث بعدی بحث خداحافظیه...اگرچه بعضی وقتا سخته ...اما کلمه ی جالبیه...![]()
به لبهایم مزن قفل خموشی...که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را...کزین سودا دلی آشفته دارم
بعضی وقتا بد جوری تعجب می کنم...انگار که خدا هم با من شوخیش گرفته باشه...البته بس که این زندگی غافلگیرم کرده دیگه زیاد تو نخ ماجراهایی که متعجبم می کنه نمی رم...یعنی خب به اندازه ی کافی ذهنم مشغول کارهای جورواجور و مشکلات روزمره هست که دیگه پی گیر تعجبم نشم...بعضی وقتا حس میکنم کم رنگم...آخه از نظر من آدما میتونن رنگی باشن...آدمای رنگی ...دنیای رنگی...شخصیت های رنگی...یکیشم خودم...این احساس کم رنگی خیلی وقتا آزارم میده...بعضی وقتا هم احساس کم رنگی یا بی رنگی آدمای دوروبرم آزارم میده...از آدمای پر رنگ خوشم میاد...احساس خوبی میکنم وقتی باهاشون صحبت می کنم یا به طور کاملن اتفاقی باهاشون روبرو میشم...که بیشتر اوقات هم به طور کاملن اتفاقی باهاشون برخورد می کنم...یه ادم میتونه از نظر ظاهری مثلن زرد باشه اما باطنش قرمز باشه ...سبز باشه...بعضی وقتا به این فکر میکنم که کاش میشد که یه عینک داشته باشیم که بشه باهاش باطن آدما رو دید...!!!!
یعنی میشه من یه روزی یه آدم یکرنگ ببینم...یکرنگه پررنگ...؟!!!
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است...
ای دوست، ای برادر ، ای همخوان
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس
اغلب اوقات دلم میگیره...چراهایی سراغم میان که هیچکدوم جواب ندارن...ولی باید یکی باشه که جوابشونو بدونه مگه نه؟
تیرگی می آید .
دشت می گیرد آرام.
قصه ی رنگی روز
میرود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
پ.ن:عجیب دلم بستنی میخواد![]()

