تبليغاتX
کاغذسفید

کاغذسفید

برای سبز شدن هنوز دیر نیست

یادم می آید همیشه با دست به نقطه ی دوری اشاره میکردی و می گفتی:اونجا رو میبینی؟اونجا بهشته

ولی هرگاه به انتهای انگشتت که بهشت را نشان میداد مینگریستم جز تاریکی چیزی نمیدیدم...!!!حال اون لحظات مردن و وقتی در انتهای انگشتانم که نمیدانم کجا را نشان میدهند می نگرم تنها چیزی که جستجو میکنم روزنه ی امیدیست ... 

یادم می آید همیشه از باغ درونت سخن میگفتی...همیشه تصورم از باغ درون آدمها رنگ طلاییه قلبو درخشندگیه خورشید وجود بود...اما جالب بود چون باغ تو همیشه تاریک بود...حال که اون خاطرات غروب کردند به باغ درونه خودم پناه می برم...شاید جایی برای درخشش هنوز وجود دارد!!!

به خاطر دارم که از دریای بی کرانه عشق سخن میگفتی و همیشه تصورم از این دریا یک دریای آرام و بی تلاطم بود...حال که تصویر این دریا از ذهنم میگذرد میبینم که این دریا هرگز آرام نبود و چه بسیار طوفانی...طوفانی که شاید هر از گاهی خسارات بسیاری به بار می آورد...و اینگونه دلتنگی طلوع می کند...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت14:8توسط لیدا | |

می خواستم شانس خود را محک بزنم...تاسی برداشتم...بوسه ای بر آن زدم...غلتاندمش...۱...۲...۳...۴...۵...۶...خدایا عدد من کدام است؟...انتظار ۶ داشتم....اما ۲ آمد...عدد من و تو...۱...۲...فکر میکردم ۲ هم بد نباشد ... امافهمیدم که با این عدد در هیچ بازی ای برنده نخواهم بود...و هرگز نمی فهمم چرا؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت15:29توسط لیدا | |

میخواهم از سرزمینی بگویم که ماه در آن لانه کرده....همیشه خورشید منتظراست تا طلوع کند

سرزمینی که دیو تنهایی آن را تسخیر کرده و هیچ پادشاهی قصد آزادکردنش را ندارد...آری...از قلبم میگویم....سرزمینی که مردمش مسخ شدن....سرزمینی که اسیر است....وغمگین....سرزمینی که روزی پر بود از گنجها...ثروت ها...قدرت ها....ولی حال....کرکس ها هم حال عزیمت به این سرزمین راندارند....چه رسد به پادشاهان...

میدانم در دل میگویی که چقدر فیلم میبینی و به نوشته هایم میخندی....اما برایت بگویم که سناریوی قلبم مدت هاست که خاک میخورد و هیچ کارگردانی قصد اصلاح کردنش را ندارد...یا بهتر بگویم خیلی کهنه شده...کسی برایش سرمایه ای نمیگذارد...

در این سرزمین باران هم میبارد...اما از نوع اسیدی....که هربار ذره ذره نابودش میکند....

در این سرزمین هم رود هست هم دریا ولی هیچکدام آرام نیستند...همیشه طوفانی از راه میرسد که متلاطمشان میکند...

در این سرزمین پروانه ها زمانی راه و رسمی داشتند....روزگاری گل میرویید ....اما حال به شهر سوخته ای میماند که خاکستر خاکستر شده.....جز سو سوی چشمان خفاشها و کو کو ی صدای جغدها چیزی دیده و شنیده نمیشود....

نمیدانم....نمیدانم که این سرزمین کدامین قاره است که هنوز کشف نشده؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت15:44توسط لیدا | |

درباره ی وبلاگ

از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیداکردم
فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!
هرکسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!


صفحه اصلی
پست الکترونیک


نوشته های قبلی

تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384


وبلاگ دوستان

بگو زنده باد زندگی (خواهر بنده)
فصلی از خاطره ها(دوست خوبم)
گاگولدونی
ملکه
داستانهای ممزی(محمدرضا)
نوشته های یک کار گردان جهان سومی
پسری با کفشهای کتانی
دروغگوووو
توت فرنگی
افکار مبحوس
اتاق آبی من
دکتر دنی
بادیه
شاعر دیوانه(زری ناز)
از گذر تا کوچه(بروبچه های رادیو تهران)
شاپری رنگ ونقش
عشق گمشده
کوته نوشت(سوشیانس)
(آوا) love city


پیوندهای اختصاصی

فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین


لینک علاقمندی ها

فروغ فرخزاد
سهراب سپهری



کاربران آنلاین:
بازديدها :