|
یادم می آید همیشه با دست به نقطه ی دوری اشاره میکردی و می گفتی:اونجا رو میبینی؟اونجا بهشته ولی هرگاه به انتهای انگشتت که بهشت را نشان میداد مینگریستم جز تاریکی چیزی نمیدیدم...!!!حال اون لحظات مردن و وقتی در انتهای انگشتانم که نمیدانم کجا را نشان میدهند می نگرم تنها چیزی که جستجو میکنم روزنه ی امیدیست ... یادم می آید همیشه از باغ درونت سخن میگفتی...همیشه تصورم از باغ درون آدمها رنگ طلاییه قلبو درخشندگیه خورشید وجود بود...اما جالب بود چون باغ تو همیشه تاریک بود...حال که اون خاطرات غروب کردند به باغ درونه خودم پناه می برم...شاید جایی برای درخشش هنوز وجود دارد!!! به خاطر دارم که از دریای بی کرانه عشق سخن میگفتی و همیشه تصورم از این دریا یک دریای آرام و بی تلاطم بود...حال که تصویر این دریا از ذهنم میگذرد میبینم که این دریا هرگز آرام نبود و چه بسیار طوفانی...طوفانی که شاید هر از گاهی خسارات بسیاری به بار می آورد...و اینگونه دلتنگی طلوع می کند...
می خواستم شانس خود را محک بزنم...تاسی برداشتم...بوسه ای بر آن زدم...غلتاندمش...۱...۲...۳...۴...۵...۶...خدایا عدد من کدام است؟...انتظار ۶ داشتم....اما ۲ آمد...عدد من و تو...۱...۲...فکر میکردم ۲ هم بد نباشد ... امافهمیدم که با این عدد در هیچ بازی ای برنده نخواهم بود...و هرگز نمی فهمم چرا؟
میخواهم از سرزمینی بگویم که ماه در آن لانه کرده....همیشه خورشید منتظراست تا طلوع کند سرزمینی که دیو تنهایی آن را تسخیر کرده و هیچ پادشاهی قصد آزادکردنش را ندارد...آری...از قلبم میگویم....سرزمینی که مردمش مسخ شدن....سرزمینی که اسیر است....وغمگین....سرزمینی که روزی پر بود از گنجها...ثروت ها...قدرت ها....ولی حال....کرکس ها هم حال عزیمت به این سرزمین راندارند....چه رسد به پادشاهان... میدانم در دل میگویی که چقدر فیلم میبینی و به نوشته هایم میخندی....اما برایت بگویم که سناریوی قلبم مدت هاست که خاک میخورد و هیچ کارگردانی قصد اصلاح کردنش را ندارد...یا بهتر بگویم خیلی کهنه شده...کسی برایش سرمایه ای نمیگذارد... در این سرزمین باران هم میبارد...اما از نوع اسیدی....که هربار ذره ذره نابودش میکند.... در این سرزمین هم رود هست هم دریا ولی هیچکدام آرام نیستند...همیشه طوفانی از راه میرسد که متلاطمشان میکند... در این سرزمین پروانه ها زمانی راه و رسمی داشتند....روزگاری گل میرویید ....اما حال به شهر سوخته ای میماند که خاکستر خاکستر شده.....جز سو سوی چشمان خفاشها و کو کو ی صدای جغدها چیزی دیده و شنیده نمیشود.... نمیدانم....نمیدانم که این سرزمین کدامین قاره است که هنوز کشف نشده؟
|
درباره ی وبلاگ![]()
از وقتی که عاشق شدم نوشته های قبلیتیر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 وبلاگ دوستان
بگو زنده باد زندگی (خواهر بنده) |