عشق چیه؟؟؟!!!به کی میگن عاشق؟!!!
عشق شاید مثله عطری باشه که هر روز مــــــوقع بیرون رفتن از خونه میزنی و دوستات میـگن به بــه چه خوش بو شدی ! یا شایدم مثله لبـــاس نویــی باشه که خـــریدی و وقتی می پوشی همه میــگن وای چه بهت میاد چه خوش تیپ شـــدی ! اصـــــلاً شاید مثل نمک و فلفل باید بریزی تو غذا تا خــوش طعــــــم تر شه!شــــــــایدم باید بــــری دکتـــر برات قرصشو تجویز کنه یا شایدم تو نسخه ات آمپولشو بنویسه...ولی یه ذره دقت کنی تو مثالایی که زدم به یه نتیجه میرسی اونم اینه که عشق مثله همه ی اونا می تونه باشــــه ...چطوری؟!
...الان برات توضیح میدم....
اون عطری که میزنی یا یه روز تموم میشه یا یه روز دیگه واسه همه بوش عادی میشه ...یا بذار اینجـــوری بگم بهتره...یه جــــورایی تکراری میشــه...دیگه نه واسه خودت نه واسه بقیه جالب نیست بوش...در مورد لباس نویی که مثال زدم هم همینطور اون لبـاس یه روزی زوار در رفته میشه و دیگه نو نیست...شایدم دیگه برات مهم نباشه که این لباسی که یه روزی به خاطرش مرکز توجه قرار داشتی دیگه شده دستمال گردگیری یا هر چیز دیگه ای.....مثال دیگه ای هـــم در مورد طعم غذا گفته بودم...آره اگه عشـــــق یه ادویه باشــــه فقط برای همون لحظه که داری غذا میخوری مهمه وگرنه غذا تموم بشه دیگه نمیگی به به چه ادویه ای ! میگی به به چه غذایی...متــــوجه ای...تمام این حــــــرفا رو زدم که بگـــــم عشق هم مثل زمان میتونه دست خودمون باشه...با این تفاوت که عشق انتخابیه...اما در موردش بذار بیشتر صحبت کنم...این همه مثال زدم که چی پس؟![]()
چرا من اون مثالا رو زدم؟چون در زمـــــان من و جایـــــگاه اقلیمـــــی من عشـــق دقیقاً به مثالایی که زدم شبیهه...یه روز مثله یه باد سرد می پیچه تو سرت...لای موهات...تو گوشات...چشمات...خلاصـــــه برات بگم که آلاخون والاخونت میکنه....دقیقاً به جمله ای که میخوام بگم توجـــه کن....ولی...ولی...ولی...با یه عطسه همهش از سرت از بدنت از گوشات از چشـــــات میره بیرون...میــــدونی اونــــــوقت دیگه دیگه باد نیســــــت که زابـــــــراهت کنه اما کســــــــــالتی که نشـــــان دهنده یه بیماری می تونه باشه تو بدنت پا میگیره...فقـــــــط با یه عطســــه...راحت میشی ولی برای چنـــد لحظه...چـــــون اون بیماریه که بعداً میاد سراغت بدتر از همه چیه...!!
به این احساس میگن عشق زدگی...دیگه دوست نداری اون باد بیاد سراغت و آلاخو والاخونت کنه....
خب این وسط عاشق به کی میگن پس تکلیف اون چیه؟عاشق به کسی میگن که تو زندگیش موضوعی برای عشق ورزیدن داشته باشه...حالا این عشق ورزیدن می تونه به هر چیــــــزی باشه...یکی به بچش عشق میورزه یکی به زنش یکی به شوهرش یکی مثل من و امثـال من به کارش یکـــــی به مــــــوبایل و ماشینش...خلاصه دوروبرت پرن از آدمایی که به موضـــــــــوعات با ارزش و بی ارزش عشق میورزن...پس دقیقاً به نکته ای که اول بحثم اشاره کردم میرسیم و اونم اینه که عشق انتخابیه..حالا این حــرفا رو واسه چی میزنم...چه ربطی داره آخه؟....
یه دقه وایسا آلان برات توضیح میدم،مگه ۷ ماهه بدنیا اومدی؟
کسی که عاشقه همیشه خسته س...چرا ؟چون زمانی دچار عشق زدگی میشه و از دست منو تو هم کاری بر نمیاد چرا؟چـــــــونکه ما هم عاشـــــقیم...مثلاً من عاشق کارم هستـــــــم ولی از طرفی خسته شدم ...تکــــــــراری شده برام...فلانی عاشق کتاب خوندنه..اونم خسته س دیگه نمی خونه چه میدونم فلانی یه موقعی عاشق موبایلو گوشی موبایلو ماشینو این حرفا بوده ولی الان اونم دیگه خستـــه شده دیگه دنبال مدل ماشینو موبایل نیس...فلانی یه روزی عاشق دوست پسرش یا دوست دخترش بوده ولی الان دیگه خسته س...دیگه اون انرژی اولیه رو نداره...ما همه عشق زده شدیم...و از طرفی چون عشـق زده شدیم...ترجیح میدیم دیگه اصلاً عاشق نباشیم...والا...جدی میگم...پس میشیم یه رباط که کوکــش کردن که یه سری کارا رو انجام بده و از یه سری کارها دوری کنه....این وسط تکلیف احساســـــــاتت چی میشه؟هیچی کم کم دیگه اونم نداری چون دیگه واقعاً به یه رباط تبدیل شدی...و وقتی احساس نداشته باشی قلب هم نداری...چون به قولی احساسدونیه بدن ما قلب ماست...وقتی احساس نداشته باشی قلبت خالیه پس به هیچ دردی نمیخوره جز اینکه خونو تو رگـــــهای بدنت به جــــــریان دربیاره تا فقط زنده باشی...همــــــین...خلاصه اینهمه تراوش ذهنـــــی زمانی به مغزم خطـــــور کرد که داشتم یه کتاب شعر میخوندم...و میدیدم اون شاعر چقدر با احساس و با عشق شعرشو ســـــــروده......خیلی فکر کردم...تو خودم گشتـــــم که ببینم مشــــه حداقل احساسمو حفظ کنم...از دستش ندم تا قلبم خالی نشه...ولی هرچی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم چـــــــونکه منم به این بیماری(عشق زدگی)مبتلا هستم...حالا سئوالی که اینجا پیش میاد اینه که چطــــور این بیماریه خانمانسوزو ریشه کن کنیم؟!!!
گرچه میدونم تویی همکه داری این حرفای من میخونی به این بیمـــــاری دچاری...ولی فکر کنم که کســــــانی که درد مشتـــــــرک دارن بتونن به هم کمک کنن...پس هم اکنون به یاری ســــــبزتان نیازمندیم...![]()
شماره حسابمو میدم اگه خواستید میتونید اونجوری هم کمک کنید...![]()
![]()
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی مرا مستی و سکر زندگانیست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانیست.....![]()
بیشتر مردم فکر می کنند که زمان مثل رودخونه ای هســـت که تو خط مستقیمی با ســرعت شناوره ....ولی مـن چهره زمانو دیـــدم-میتونم بگــــم که اونا اشتبــاه میکنن....از دید من زمان اقیانوســی طوفانیه....)
زمــان.....چیزی که منو تو معمولاً فراموشش میکنیم .....اگه از هــر کی بپرســـی که زمان چه شکلیــه؟میشه اونو بکشی؟!!!شکل یه ساعتو میکشه که عقربه هاشم یه عددی رو داره نشون میده...
زمان ـــــــ زمان ـــــــ زمان
با یه سلام شروع میشه ، با یه خدافظی تموم!!!!
زمان چیزیه غیر از ساعت...غیر از سلام و خدافظی...چیزیه که منو تو بدوییم بهش نمی رسیم ـــازش عقب می مونیم ـــ جلوش کــم میاریم....زمان یعنی چشماتو ببند...حالا باز کن....یعنی فاصلــه ی چشم هم زدن....
جدی زمان چیه...؟؟؟یه بُعد؟خب اینو خودمم می دونم...عمیــق تر فکر کن...به اینکه هر دم و باز دمی که داری نشون دهنده زمانه....هر قدمی که به جلو یا به عقب یا بـه هر جهت دیگه بر میداری نشون میده که داری تو زمان قدم میزنی...تا به حال به این فکر کردی اگه زمان هم مثل انسانها دارای اندام باشه تو کجا قرار گرفتی؟من الان در قلب زمانم(حال)قبلاً در مغز زمان بودم(گذشته)و قراره توی رگهای اصلیش مثل خون جریان پیدا کنم(آینده)
گذشته ـــ حال ـــ آینده
و بعدش...این زمان هم روزی پیر و فرسوده خواهد شد و روزی دیگه به من تعلق نداره...ولی جاویده چون هست تا دنیا باقیست...
زمان ـــ گذشته ـــ حال ـــ آینده
زمان می تونه چیزی باشه که منو تو با افکار و حرکاتمون می سازیمش...به صفحه یه شطرنج نیگا کن !!اونجا هم زمان وجود داره...اون زمان میتونه به تو تعلق بگیره...هم می تونه متعلق به رقیبت بشــه...این بستگی به خــودت و حرکاتت و افکارت داره...زمــان وجـــود خارجی نداره اما واســه همـه هست حتا اون عروسکی که تو بچگیات بغلش میکردیو می خوابید...آلانم اگه به چهــره اون عروسک نیگا کنی زمانو می بینی....زمان واسه این خودکار که دست منه هم وجود داره...یه روزی دیه نمی نویسه...تمـوم میشه...و من یاد زمانی می افتم که باهاش کاغذای سفید رو سیاه می کردم...
جالبه...اینهمه تراوش ذهنـــی در مورد زمــان وقتی به مغــز م خطور کرد که یک بازیه رایانه ای رو به اتمام رسوندم(princ of persia :the sands of time )جالب تر اینکه وقتــی به این بازی فکر می کـردم و به اینکه اگه یه قــدرتی داشتم که زمانــو به عقب برگردونه دوســت داشتــم کجا بودم؟؟چنــد سالم بود؟؟چـی کار میکردم؟؟زمان یعنی خاطره...البته تا موقعی که اون قدرتو نداری که به عقب برگردی...و این چیزیه که الان می خوام ازت بپرسم...اگه این قدرتو داشتی که زمانو به عقــب برگردونی دوسـت داشتی کی بود؟؟چند سالت بود؟و....چرا؟
"در شـــب کوچـک من افســـــوس بـــاد با برگ درختــــان میعــــادی دارد در شـــب کوچــــک من دلـهره ی ویرانیست...گوش کن صــدای ظلـــمت را میشنوی؟در شب اکنـــون چیزی می گذرد...ماه ســــــرخ ست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن اســـت ابرها هم چون انبـــوه عـــزاداران ، لحظــه ی باریدن گـویی منتظرند لحظه ای و پس از آن هیچ ...پشـــت این پنجره شـــب دارد می لـرزد و زمیــــن دارد باز می ماند از چرخش....پشت این پنجره ها یک نامعلوم نگران منو توست...."
نبینم خمیازه بکشی...اگه خوابت میاد برو صورتتو بشور چون هنوز ادامه داره...
امروز ترجیح دادم کاغذ سفیدمو با این داستان پر کنم...البته منظورم این نیست که قضیه تموم شده بری بخوابی...والا...زندگی خیلی جالبه !مثل فصل های سال می مونه...یه موقع گرمه ....یه موقع سرده....بر ریزون میشه...ولی هرکی دوام بیاره برنده ست چون بلاخره بهار میاد و همه چی تغییر میکنه...رها عوض مشه....خلاصه دیگه...
زندگی را دوست دارم با تموم بدبیاریش عاشقی را دوست دارم با تموم بیقراریش
و اما در مورد موضوع گذشته خدمت شما عرض کنم که هیچکدام برنده نشدید
خوبه تنبیهتون کنم همتونو گوشه کلاس نگه دارم همتونم یه پاتونو بالا بگیرید...دهااااااااااااااااااااااااا![]()
یه ماموریت بهتون دادما هیچکدومتون نتونستید درست انجامش بدیدا...یه ماموریت سخت تر بهتون می دم آخرین شانستونو امتحان کنید...هرکی انجام نده با هونگ دیجیتالیم میزنم لهش میکنم...قابل توجه علی خفن : دلتو صابون نزن رفتم هونگمو از نمایندگی (گارانتی) گرفتم...بهتره زین پس کلاه آهنین بر سر مبارکتان بگذارید....
و اما ماموریت شما در این هفته:
پیدا کردن یک عدد دیوانه__ روانپریش مخ آزاد __ غیر از ویدا...ویدا هم سمنمی تونه ا دوستاشو بگه...تمامی دوستانی هم که می دونم دیوونه هستند هم از خودشون اسمی نمی برند...((هاااااااااااااااا...ایکه الان وگفتی یعنی چه؟))خودمم نمی دونم والا ولی پیداش کنید هرچه زودتر...آخه میدونید چرا دروغ بگم...چند وقته که در مطب دکتر ویدا بسته س و کاروبارش کساد شده بنابراین من از این طریق از تمامی دوستان و آشنایان تقاضا دارم هر کس هر قدر که وسعش میرسه کمک کنه و دیوونه معرفی کنه ...داروهاشم خیالتون راحت باشه از یه فرد مطمئن می گیریم...طرف با ما کنا ر میاد...کنار نیاد می دونه چه اتفاقی ممکنه براش بیفته
خلاصه اینکه فردی که به عنوان دیوانه معرفی می کنید باید با تمام نشانه ها و واضح نام برده و معرفی شود((هاااااااااااااااا...ایکه الان وگفتی یعنی چه؟
))یعنی اینکه فقط نام نمی برید خصوصیات دیوانگیشم میگید...چون ما اینجا توو مطب دیوونه ها رو طبقه بندی میکنیم...فهمیدی؟((حالا ایی یعنی چه؟![]()
))هیچی بابا نبینم دست خالی برگردید...از الان تا یه هفته مهلت دارید...
تو همونی که تو قلبم یه صدای موندگاری!!!!
والاّ ...بازم من اومدم کاغذ سیاه کنم...عیبی داره؟کاغذ تورو مگه دارم سیاه می کنم قیافه می گیری؟داری میری رو اعصابو روانما...
بابا بیخیال
(بعدها یادم باشه به معضل نداشتن آیکون عصبانی در بلاگ فا بپردازم...چون من از اون آیکون زیاد استفاده میکنم...
)
راستی اول متنو با یک بیت شعر در مورد یک عدد غریبه که نمیدونم کیه و کجاست شروع کردم...البته و صد البته دلیلم دارم...واسه چی بیکارید ...این هفته باید حسابی از بیکاری درتون بیارم...
ماموریت این هفته ی شما اینه که این غریبه رو هرچه زود تر پیدا کنید...
به قید قرعه به نفر اول یک دستگاه
به نفر دوم از یک دستگاه کمتر و به نفر سوم ۱۰۰۰ تومن تعلق می گیرد...به اضافه یک عدد هونگ دیجیتالی که از طرف اینجانب به هر سه نفر داده می شود...
خب بگذریم...متنو یه مقدار کش دارش کنیم...نخند...بزنم نصفت کنم...نبینم دیگه بخندی...برو اون گوشه وایسا یه پاتم بالا بگیر تا حالیت شه...والاّ مگه من شوخی دارم...فردا با ولیت میایی پروندتو می گیری....اخراجی....پدرتم در میارم...فکر کردی![]()
![]()
بسه دیگه...باز من یه ذره شوخی کردما...
درست فکر کردن یعنی چه؟یعنی بدانی از ذهن و قلب و از نظم و احساس چگونه استفاده کنی...وقتی چیزی را بخواهیم زندگی ما را به طرف آن راهنماییی می کند ، اما از راه هایی که انتظارش را نداریم . خیلی پیش می آید که گیج شویم چون این را ها ما را به شگفت می آورند ـ بنابراین فکر می کنیم در مسیر اشتباه قرار داریم برای همین می گوییم...بگذار احساست تو را راهنمایی کند...
فلانی فکر میکنه...فلانی عجب مغزیه...فلان کس خیلی عاقله....اینا شاید جملاتی باشن که در طول روز خودآگاه یا ناخودآگاه...گاه وبیگاه...از غریبه و آشنا می شنویم...
هر موقع می گیم ((دارم فکر می کنم))سریع ذهنو تفکر همه به سوی مغزی میره که در حال فکر کردن هست...همه تصور میکنن هرکی که فکر میکنه حتما مغزشم درست کار میکنه...حالا می خوام یه ذره در اینباره براتون بگم...البته شاید حوصلت سر بره ولی بدردت می خوره...پس آرووم بشین گوش کن وگرنه میدونی که چه اتفاقی می افته؟
یه ضرب المثل بازاری هست که میگه اگه به پول فکر کنی خودش میاد سراغت...فکر ما بر وجود ما غالبه...یعنی چیزی که تو فکر ما هست اتفاق می افته حالا می تونه یه اتفاق خوب باشه یا یه اتفاق بد...که تعیین کننده اش خود ما هستیم...خلاصه اینکه مغز ما منبع انرژی ذهن ناهشیار ماست.ذهن ناهشیار ما فکر ماست...ولی تعداد کمی از آدما با قلبشونم فکر میکنن...و این آدما از اون دسته آدمایی هستن که همیشه دست به هر کاری بزنن برنده اند ...اینا از همون آدمایین که ما اوون جملاتو درباره شون میشنویم...(می دونی که کدوم جملاتو میگم اگه نمیدونی یه فرصت چند ثانیه ای بهت میدم بری چند خط بالا رو بخونی...وگرنه ممکنه اتفاق جالبی برات نیفته...متوجه هستی که؟![]()
)آره خلاصه مغز وقلب آدم مکمل یکدیگرند...یعنی هر موقع تونستی فکری که تو مغزته رو با قلبتم حسش کنی مطمئن باش به چیزی که می خوای میرسی...والا.......
.
بسه دیگه زیاد به این موضوع گیر ندیم تازه مگه کشکه!!!!این اطلاعات همینجوری کشف نشده که...والا..هرکی میخواد بیشتر بدونه تا مشکلاتش حل شه همین الان یه وقت از دکتر ویدا بگیره ...یه جلسه بره خدمت ایشون مشکل حله...استادتون میکنه...استاد دیوانگی...ایشون دارنده مجوز رسمی از اداره ثبت دیوانگان مقیم نت و دارنده چند دیوانه خانه در سایت های GAZZAGوORKUTو گواهینامه ایزو ۹۰۰۰۰۰۰۰۰ زیر نظر پروفسوران و دکتران رسمی و عضو هیئت مدیره و مدیر مسئول دیوانه خانه می باشد...والا...برای اطلاعات بیشتر به روزنامه های کثیرالانتشار مراجعه شود...
با ما امری نیست؟عزت زیاد...یادتون نره غریبه رو پیدا کنین...
