تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

رویا و آرزو افکار مصورین که همیشه وقتی چشماتو میبندی به سمتت هجوم میارن...انواع و اقسام مختلف داره...دست یافتنی و دست نیافتنی...هر چقدر رویاها و آرزو ها دست یافتنی تر باشه احساس بهتری تو ی زندگیت پیدا میکنی...هرچقدر رویاها و آرزوها دست نیافتنی تر باشه زودتر احساس ناامیدی و افسردگی در زندگیت میکنی...هرچیزی که الان داری ازش استفاده میکنی زمانی آرزو و رویای یه نفر بوده ...مثلن همین خودکاری که الان دارم باهاش مینویسم ...تصور کن ۱۰۰۰سال پیش خودکاری   نبوده و مردم با سنگ روی سنگ چیزایی رو که میخواستن بنویسنو حکاکی میکردن...یعنی میخوام بگم به وجود آمدن خودکارو کاغذ هم بلاخره روزی رویا و آرزوی یه نفر بوده که بهش فکر کرده...یا ماشین که الان فت  و فراوون با مدل های گوناگون دوروبرمون میبینیم...یا دیگه برات بگم...تلفن...برق...وهر چیز دیگه ای که تو فکرشو بکنی ...البته اینایی که میگم همش اختراع شدن و با به وجود آمدنشون زندگی رو آسون تر کردن ...ولی بلاخره یه روزی یه نفر چشماشو بسته و بهش فکر کرده دیگه مگه نه؟

  • در زندگی شخصیه آدما هم همینطوره ...آدما همیشه فکر کردن به چیزاییو که ندارنو دوس دارن...البته از نظر من هیچ رویایی دست نیافتنی نیست چون خواستن توانستن است....همه ی اون مثال هایی که زدم روزی رویای کسی بوده که اولش گفت شاید دست نیافتنی باشه ولی چون خواست پس تونست که دست یافتنیش کنه...مهم اینه که بخوای ...و بعدش مهم اینه که چی بخوای؟!!!چیزی که میخوای آیا شرایطش مهیاس یا نه؟اگه نه چطور باید مهیاش کرد؟این سئوالا همیشه برای رسیدن به رویاها و آرزوهایی که داریم شرطه...مثلن فکر کن  دوست داری روزی سوار ماشین فلان مدل شی...همیشه تو رویاهات سوار اون میشی ...ولی در واقعیت میشینیو فکر میکنی من که اینهمه پول ندارمکه بخرمش پس بیخیال فقط یه رویا بمونه که من بهش فکر کنم و برای دقایقی احساس شیرینی داشته باشم کافیه...این رویا برای من به علت نداشتن پول کافی دست نیافتنیه...!!!!!!!!!!!!
  • میدونی از نظر من خدا به همه شرایطشو میده فقط باید راهشو پیدا کنی...و اینو بدونی که واقعن دوس داری به اون رویا بر سی یا نه یه فکروخیال باطلو زود گذره؟!!در کل آدما فکر کردن به رویاها و آرزوهاشون براشون قشنگتره تا رسیدن به اون...
  • رویا قشنگه...وقتی چشماتو میبندی خیلی چیزا رو میبینی که در واقعیت ها شاید نبینی...خیلی چیزاییو میشنوی که ممکنه در واقعیت نشنوی.....با خیلی ها ملاقات میکنی که در واقعیت ممکنه هرگز نبینیشون...و حتی ممکنه به چیزایی فکر کنی که در واقعیت و زمان اصلن وجود ندارن...
  • رویا خوراک روح آدمه ...اگه نباشه روح آدم رفته رفته می میره...وقتی روح آدم می میره یعنی در اصل وجود نداری و فقط یه تیکه گوشتی که راه میره و غذا میخوره...منم مثله همه ی آدما رویا پردازی میکنم ولی خیلی خوشحال تر میشم وقتی رویاهام به حقیقت بپیونده...

کافیه دیگه...به قول یه دوستی که همیشه وقتی من حرف میزنم میگه:خب خب بسته دیگه بلند گو رو بده بقیه هم میخوان حرف بزننا ندید پدید...


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384 توسط لیدا
قدرت...یکی از نیروهای الهی که خدا به ما داده تا بتونیم راحت تر و بهتر زندگی کنیم...قدرت یعنی چه؟...قدرت یعنی توانایی انجام کارهای سخت...البته معنی ساده اش اینه...به نظر من قدرت معانی گوناگون داره همونطور که انواع مختلفی داره...مثلن قدرت بدنی...قدرت عشق...قدرت سخنوری...قدرت تاثیرگذاری...قدرت سیاسی...قدرت تفکر....قدرت مخ زنی(که بیشتر در مورد آقایون نسبتن محترم صدق میکنه...حالا بر نخوره بهتونا...حقیقت تلخه دیگه...)همه ی اینایی که گفتم قدرته و همه کم وبیش از انواعش برخوردارن....برای مثال کسی که قدرت بدنی خوبی داره توانایی انجام کاراییو داره که ممکنه بقیه آدمای عادی نتونن انجامش بدن...یا تو یه کتاب خوندم که قدرت عشق یه قدرت الهیه که میتونه در مواردی نادر معجزه کنه...یا کسی که قدرت سخن وری خوبی داره وقتی وارد مجلسی میشه که میخواد سخنرانی کنه  از اون قدرت میتونه به قدری نافذ استفاده کنه که همه ی حاضرین برای مدتی هرچند کوتاه وارد یه دنیای دیگه بشن...دنیایی که اون با قدرت سخن وریش براشون میسازه...

خلاصه همه ی اینا رو مثال زدم که بگم خداوند انواع قدرتها رو به بشر داده...فقط کافیه که نوعشو در وجودت کشف کنی...یه روزی فکر میکردم خدا همه ی صفت ها رو داره ولی عادل نیست...اگه عادل بود یه عده اینقد محروم و یه عده اینقد ثروتمند نبودن...ولی الان میدونم که اشتباه میکردم...چون هیچکس به اندازه خدا نمیتونه عادل باشه...خدا به همه یکسان قدرت بخشیده یکی میتونه نوع قدرتشو کشف کنه و  از اون قدرت برای پیشرفتش استفاده کنه یکی هم نه و محروم میمونه...همش بستگی به خودت داره...

داشتم فیلم KING ARTHUR رو میدیدم...جالبه.....تو این فیلم قدرت در فتح سرزمین ها بود هرکی سرزمین بیشتری رو فتح میکرد قدرت بیشتری داشت...اینsaxonهم چه قیافه های عجوز مجوزی داشتنا...اونموقع هم فکر کنم متال پتال مد بوده که قیافه هاشون اینجوری بوده قیافه رئیسشون که عین خواننده گروه کورن بود داداش رئیسه هم که شبیه گیتاریست گروهsystem of the down بود فقط یه گیتار برقی کم داشت...به خدا...ولی عجب آدمای بی رحمی بودن ...اصلن آدم نبودن...والا...خب بگذریم...میخوام بگم که در هر زمان و هر مکانی قدرت یه جور خاصی معنی میشه...مثلن الان در کشور من و زمان و مکان من قدرت یعنی داشتن پول....پول داشته باشی همه چی داری...راهشو باید کشف کنی...کیه که از پول بدش بیاد ؟!! والا...

جنگ برعلیه مسائل خاصی که با گذر زمان حل میشود فقط نیروی شما را به هدر میدهد.یک داستان چینی بسیار کوتاه این موضوع را به تصویر میکشد:ناگهان در میان دشتی باران در گرفت.مردم به دنبال سرپناهی به این سو و آن سو میدویدند غیر از مردی که همانطور آرام به راه خود ادامه میداد.کسی پرسید:چرا نمی دوی ؟مرد پاسخ داد : چون جلوی من هم باران میبارد!!!

حالا یه سئوال اگه گفتی کدوم قدرته که خدا به هیچ کس نداده؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1384 توسط لیدا
ـــ سلام پروانه !!!   ـــ سلام عزیزم خوش اومدی... ـــ مگه اینکه تو ما رو اینجوری تحویل بگیری ...والا...پروانه تو ناراحت نیستی انداختمت تو این وبلاگم هی از اینور بال میزنی میری اونور هی از اونور بال میزنی میای اینور...خسته نمی شی؟ ـــ نه! ـــ ایول داره بابا...مرسی پروانه....میگم پروانه خداییش از موقعی که اومدی تو وبلاگم ، وبلاگم یه صفای دیگه داره ها...ایشالا جبران کنم... ـــ نه بابا ، من یه پروانه وبلاگیم تازه خوشحالم که اومدم تو وبلاگت... ـــ میشه بپرسم واسه چی؟ ـــ نه ،مگه فضولی؟ ـــ هووووووووووو...بیا منو بخور!!! لامصب پروانه نیست که هیولاست!!!(پروانه میخندد)ـــ راستی لیدا میدونستی خیلی دوستت دارم ــــ اووووووووووو....بروووووووو...جدی نمیگی!! ـــ نه اتفاقا دارم خیلیم جدی میگم!!! ـــ چه عرض کنم والا...خب حالا میشه بگی واسه چی منو دوس داری؟ ـــ نه خیر،مگه فضولی؟؟؟ ـــ اوووووووو...خداییش اگه میدونستم اینجوری یی عمرا میذاشتمت تو وبلاگم...اصلن یه کاره برگرد بگو لیدا خفه ....والا...میگم حالا نمیشه نزنی تو گوشمون بابا منم دل دارما...والا ـــ حالا به قول خودت نمیشه ایندفه رو بیخیال شی؟(لیدا می خندد) ـــنه...مگه فضولی؟ ـــ چه ربطی داشت آخه؟ ـــ ربطش به ارتباطشه ـــ اوووو...اگه میدونستم اینجوری یی عمرا میومدم تو وبلاگت...(لیدا می خندد.) ـــ خب آپدیت امروزت چیه؟ ـــ میخواستم نیروی چهارم الهی که قدرت باشه رو در موردش بنویسم ولی ماشالات باشه اینقد حرف زدی هرچی تو مغزم بود پرید! ـــ هوووووو ننداز گردن منا...خواستی بپیچونی دیگه... ـــ نه والا ، همه چیو در مورد قدرت نوشتم ولی میذارم واسه آپدیت بعدیم... ـــ آپدیت بعدیت...پس واسه امروز چی مینویسی؟ ـــ خب معلومه ، مصاحبه لیدا با پروانه ی وبلاگش... ـــ د..هه...فکر کردی الکیه؟حالا تا بهت وقت ملاقات دادیم تو هم سریع سوئ استفاده کنا!!(لیدا می خندد) ـــ میگم نمی دونستم اینقد ناقلاییا... حالا این دفه رو راضی باش ازت تو وبلاگم بنویسم ...تازه دلتم بخواد... مردم پشت در صف کشیدن در موردشون توو وبلاگم بنویسم...اونوقت تو برام کلاس میزاری...باز دوتا نیش خند زدم پر رو شدی ؟(پروانه می خندد) ـــ OOOOOKKKKKKK....مشکلی نداره میتونی بنویسی ولی دفه بعدی حتما از منشیم یه وقت ملاقات بگیر... ـــ اوووووووو...بیا جون من یه امضا هم بده.... (پروانه می خندد) ـــ راستی میخوای سئوال این هفته رو تو مطرح کنی؟حال کن چه تحویلت گرفتما... ـــ باشه وایسا فکر کنم ...آهان ...یه سئوال علمی ـــ فرهنگی ـــ هنری فرق شاپرک با پروانه چیه؟خووبه؟ ـــ هااااااا...خوب بید... ـــ خب بگو دیگه یالا جواب بده... ـــ با منی؟ ـــ نه پس با عمه بزرگمم... ـــ خب فرقشون چیه؟بذار فکر کنم...فرقشون تو تفاوتشونه ... ـــ تو آدم نمیشی!!!! ـــ خب معلومه فرشته ها هیچ وقت آدم نمیشن...(هر دو می خندند)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1384 توسط لیدا
برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم:عشق ، مرگ،قدرت و زمان.عشق لازم است زیرا خداوند ما را دوست دارد آگاهی از مرگ لازم است، تا زندگی را بهتر بفهمیم.مبارزه برای رشد لازم است اما نباید در دام قدرتی بیفتیم که دراین مبارزه بدست می آیدزیرا میدانیمهیچ ارزشی ندارد.سرانجام باید بپذیریم که روح ما هرچند ابدی است اما در این لحظه دردام زمان گرفتار است با فرصت ها و محدودیت هایش.بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد  کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم . نباید این چهارنیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم زیرا خارج از اختیار ماست ،باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آنچه را که باید به ما بیاموزند....

عشق-مرگ-قدرت-زمان....چهارنیرویی که منو تو فراموششان میکنیم...از عشق میگریزیم از مرگ می هراسیم از قدرت دلگیریم و در زمان خودمونو حل میکنیم...میبینی!منوتو چهار نیروی الهی رو به چهر دشمن و خوره وجودمون تبدیل کردیم...در مورد گریز از عشق و علتش در پست قبلیم نوشتم...در مورد زمان هم قبل اون صحبت کردم...امروز میخوام از مرگ بگم...همه میگن واااااچرا مرگ؟؟؟کسی که به مرگ فکر میکنه امیدشو به زندگی از دست دادهولی من میگم اتفاقاً وقتی به مرگ فکرمیکنی تازه میفهمی کجای کاری؟!....چندسالته چی کارا کردی چی کارا نکردی چی کارا باید بکنی....اینا همه سئوالایین که وقتی فکر میکنی روزی قراره بری به ذهنت خطور میکنه و وضعیتت و جایگاهتو در زمان و دنیا مشخص میکنه...((ای زهر مار...این گربه های دم در خونمون نمیدونم چرا هر وقت من تمرکز میکنم چیزی بنویسم دعواشون میشه...جیغوویغ میکنن...میخوام سر به تنشون نباشه....واسه یه لقمه آشغال چه کارا که نمیکنن!!!!))کجا بودیم؟!....هاااااااااااااااااا....داشتم میگفتم....یاد یه کتاب که تقریباً دوسال پیش خوندم افتادم((ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد!))اگه تونستی حتماً بخون چون داستان جالبی داره...درمورد دختریه که یه روز تصمیم میگیره بمیره....حالا چرا و واسه چیشو دیگه اگه علاقه داری که بدونی باید بری کتابو بخونی....ولی داستانش خارج از بحث الان نیست....مرگ....

نمیدونم چرا ما همیشه از مرگ تصویر بدی توذهنمون داریم؟شاید به این خاطر باشه که از تغییر میترسیم...همیشه وقتی که بچه بودمو کسی (دورازجونت)میمردپیش خودم میگفتم:کجا رفته؟میتونه برگرده؟آخی نیگا کن چرا همه دارن براش گریه میکنن؟وقتی بزرگتر شدمو جریان دنیا و آخرت رو فهمیدم  خودمم میترسیدم به مرگ فکر کنم....شاید به این خاطر بود که موضوع بهشتو جهنمو پیش میکشیدن و میگفتن هرکی خوب باشه میره بهشت هرکی بد باشه میره جهنم...فلان کارو بکنبی میری بهشت فلان کارو بکنی میری جهنم بهشت اینجوری جهنم اونجوری و خلاصه کلی داستانو حکایت که ته دل آدمو خالی میکرد و رعشه می انداخت به وجودت....ولی الان که فکر میکنم میبینم مرگ هم یه نعمتیه که خدا بهمون داده...واقعاً نیرووییه که میتونی باهاش روحتو زندگیتو بسازی...از نظر من تمام چیزایی که زیر گوشمون در مورد بهشتو جهنم میخونن میتونه یه رویا باشه...نه اینکه قبول نداشته باشم...نه....چون من با این باور بزرگ شدم...اما همین قدر میدونم که خدا منو در این دنیا به وجود آورده و گذاشته که زندگی کنم و از تمام نعمتهاو تمام لذت ها و تمام زیباییها برخوردار باشم...زندگی کنم حدالامکان درمسیردرستش ...آدمای دوروبرمو حدالامکان دوست داشته باشم چون حس دوست داشتن هم نعمتیه که خدا به همه داده...این وسط عقل و اختیار هم قرار داده که خودم درستو غلطو انتخاب کنم....بنابراین مرگ میتونه تغییری باشه از این دنیا به دنیایی که شاید بهتر و شاید بدتر باشه که اونم دست خودمه...راستی یه سئوال اگه بفهمی دوسه روز بیشتر زنده نیستی چیکارمیکنی؟!!! 

زندگی صحنه ی جاوید هنرمندی ماست    هرکسی نغمه ی خود خواندو از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست       خرم آن صحنه که مردم بسپارند به یاد


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم آذر 1384 توسط لیدا
Blog Skin