تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

میدونی تو این دنیای مردگانی که ما داریم توش زندگی میکنیم خیلی چیزا رو میشه عوض کرد و خیلی چیزاا رو نمیشه عوض کرد و خیلی چیزا رو هم میتونی عوض کنی و نمیکنی یا ترجیح میدی که همونی که هست باشه و تغییر نکنه...ولی برا من میدونی چی زجر آوره؟اون چیزایی رو که نمیتونم عوض کنم...یه ریزه به مخت فشار بیار خوب میفهمی که چی میگم ... یه ماشینو میشه عوض کرد ....یه خونه رو میشه عوض کرد....یه لباسو میشه عوض کرد ...یه گوشیه موبایلو میشه عوض کرد...رنگه اتاقتو میتونی عوض کنی وشایدم نخوای عوض کنی و بذاری همینی که هست باشه و تغییر نکنه...ولی بعضی چیزا رو نمیشه عوض کنی...مثلن نمیتونی داداشتو بدی یه داداشه نو بگیری...یا مادرتو بدی یه مادر نو بگیری یا خواهرتو با یه خواهره دیگه عوض کنی(عمرن خواهرمو با کسی عوض کنم اصلن فکرشم نکن)میدونی اینا همش یه مثال ساده ست...ولی از همه مهم تر اینه که خودت و شخصیتت و قلبتو نمیتونی عوض کنی...شاید همه بگن چرا میشه...سعی کن...ولی من میگم نمیشه سعی بیخود نکن...شاید یکیو بعد مدتها ببینیو بگی اااااااااااااااااااااا چقد عوض شده...باکلاس شده...فلان شده...بیسان شده...ولی من میگم اون آدم همونه که بوده و فقط ظاهره شخصیتش عوض شده...ولی یه روزی اگه یه ستاره از من بپرسه ۱ میلیون دلار میخوای یا یه دوست خوب ؟من بهش میگم هیچکدوم فقط یه بال بده که از بین این همه مرده فرار کنم...بهش میگم یا الان به حرفم گوش میدی یا یه کاری میکنم که دیگه هیچ ستاره ای تو آسمون نیاد فهمیدی؟!!!!(بعدشم یه مشت میزنم نصفش میکنم جون برابرده کردنه آرزوم اینقدی فکر نمیخواد...) البته با این تفاسیر فک کنم هیچ ستاره  ای نخواد که آرزومو برآورده کنهخلاصه اینکه نفر بعدی تویی که نصفت میکنم...تو نه اونیکی...اونی که اون گوشه وایستاده...آره...نه تو نه که...اونیکی ...اونوریه...اونی که پشتت وایستاده...آره...اوه اوه ...نه تو خیلی گنده ای ...حریفت نیستم...تو هم نه...اونیکی...اونی که سرش تو کتابشه....اااااااااا چقدم شبیهه مزاحمه کچله....این کچلم که اون هفته تو وبلاگه ویدا ازم کتک خورد مفصل....پس کی می مونه؟علی می مونه و حوضش....تازه علی هم نمیمونه قلی و آق بابا میمونن با الاغشون...(آقایون خانوما من شر منده ، من هرموقع عصبیم چرتو پرت زیاد میگم...بازم معذرت...)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 توسط لیدا

میدونی داشتم الان به چی فکر می کردم به اینکه چقد آسمونه پر ستاره قشنگه...یادمه بچه که بودم  همیشه برام یه داستانی جالب بود که فکر کنم همه اونو میدونن...داستان ستاره ای که دوست یه دختر کوچولو میشه...یادمه بابام برام همیشه یه قصه رو تعریف می کرد که البته از هرکدوم از داداشام یا خواهرم هم سئوال میکنم میگن ما آخر قصه رو یادمون نمیاد...فکر کنم بابام آخر قصه رو بلد نبود ماها رو می پیچونداحالا بگذریم بابام همیشه قصه ی دختر شاه پریونو تعریف می کرد...نازی...هیچ وقت فراموش نمیکنم...چه تصویری از دختر شاه پریون تو ذهنم بود...یادش بخیر...چه عقله کلیم از کل این زندگی داستاناشو خوب حفظ کردم...حالا جریانه آسمونه پرستاره هم همینه...یادمه همیشه مامان بزرگم بهم میگفت همه ی آدما تو آسمونی که بالا سرشونه یه ستاره دارن...اونموقع که بچه بودم از این حرفا سر درنمی آوردم الانم که ماشالا تو این هوای کثیف کی میتونه ستاره رو ببینه؟ولی یادمه یه دفعه کلاس دوم سوم دبستان که بودم به علت بلند پروازیایی که داشتم یه شب به یه ستاره خیره شدم اینقد خیره شدم و خیره شدم تا اینکه ستاره به من چشمک زد...هیشکی یادش نیست ...ویدا که خیلی کوچولو بود...داداشام هم که تو این وادیا نبودن...کلی ذوق  کردم ...فرداش برا همه دوستام تعریف کردم...یادمه آزاده کلی تو فکر رفته بود...آزاده رو ویدا میشناسه...بهش میگفتیم آزاده جنی...همش تو وادیه جن و روح و پریو دیو بود...فکرشو بکن از دوم سوم دبستان تو این زمینه ها حرف میزدیم...واسه خودمون دورانی داشتیم...آزاده الان واسه خودش خانمی شده...دیگه بهش نمیگیم آزاده جنی...میگیم آزاده عقل کل(آزاده خانم که میای وبلاگمو میخونیو نظر نمیدی یادت باشه یه نوشابه بهم بدهکار شدیا)نمی دونم آزاده یادشه یا نه ولی من خوب یادمه...یادمه از فردای اونشب برا ستاره ی خودم اسمم گذاشتم...اسمش ناهید بود نمی دونم چرا؟ولی همیشه فکر می کردم ستاره ها باید دختر باشن...(الان دوباره دوستام که میان نظر  بدن میگن چطوری فمنیست؟)اصلن از بچگی فمنیست و طرفدار پروپا قرصه حقوق خانم های روی کره زمین و خارج از کره ی زمین بودم...ولی خداییش بچگی چه دورانی داره...همش بی خیالی...همش راحتی...همش شادی...ولی الان چی؟از هرچی بخوای بگذریو ببخشی بلاخره یه چیز دیگه هست که ناراحتت کنهآره خلاصه اینم از جریانه آسمونه پرستاره ی من...که البته از اون همه ستاره یکیش بهم چشمک زد....و بعد چند وقت دیگه اون ستاره رو هیشکی ندید...(نه اینکه قبلش همه میدیدن!!!)ولی الان با این وضعیت آبو هوایی واقعیتش هیشکی نمیبینه تو آسمون ستاره هست یا نه...!!!آره خلاصه ...ولی از گذشته تا حالو که یه نیگاه بندازی میبینی جای پیشرفت چه پسرفتایی داشتیو خبر نداشتی...البته دست خودمون نیست...دست خودمون نیست که ستاره ای تو آسمون نیست که ببینیم...دست خودمون نیست که راحت باشیمو به هیچی فکر نکنیم...دست خودمون نیست که بخواییم یه روز بی دقدقه داشته باشیم...همش دست زمونه ست...هرچی پیش تر میریم به قول مخفی به سوی پلیدی و سیاهی ها پیش میریم...آره خلاصه اینطوریاس...بسه دیگه...جالوپلاسه تو جم کن برو تموم شد دیگه...ا...وایستاده منو نیگا میکنه...بدو تا نزدم لهت نکردم...وایسی منو نیگا کنی مطمئن باش سالم از در اینجا بیرون نمیری...تا ۳ میشمرم...۱...۲...هی وایسا...هنوز ۳ رو نگفتم وایسا یه کاریت دارم بعدش میگم ۳...یعنی به سرعت برق و باد میری ولی قبلش نظر میدی...وایسااااااا...جواب منو بده.....اسمه ستاره ی تو چی بود؟؟؟حالا ۳


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1384 توسط لیدا

یه دوستی یه SMS جالب برام فرستاد بد نیست این متنو ببینی و آپدیت این هفته ام در این موردباشه...:


مردها ۵ دسته هستند:۱-سوسک(کثیف و چندش آور)۲- گربه (ملوس و بی حیا ) ۳-گاو(سر به زیروبی دقت)۴-خر(کاری و زبون نفهم)۵- سگ(وفادار و حافظ جان و مال)  ....

حالا من میگم مردها چندین دسته اند(البته غیر از ۵ دسته ی ذکر شده)

*آفتاب پرست(بی ریخت -البته نه از نظر ظاهری از نظر اخلاقی-و رنگ به رنگ)*موش(موزی و آب زیر کاه و البته موفق چون حس بویایی خوبی دارن لامصبا بو میکشن پول تو چه کاریه.)*خرگوش(باهوش و سر به هوا)*اسب(کاری اما سرکش و نا آرام-این دسته در هر زمینه ای رام کردنشون مشکله ) *روباه(چاپلوس وحیله گر-البته از موقعی که این سریاله برره مد شد غیر از چاپلوسی پاچه خاری(خواری)هم میکنن...)*شیر(سلطنت خواه و اهل ریاست )*ببر(شجاع و فرصت طلب-این دسته شجاعتشون بیشتر به گستاخی شبیهه ولی مردایی هستن که از فرصتاشون خوب استفاده می کنن)*مار(خطرناک و به قولی خوش خط وخال - این دسته چون شامل نرم تنان و آبزیان هم میشن واقعن خطرناکن در هر زمینه ای که فکرشو بکنی ، حتی یه رفاقت ساده)*میمون(با نمک و احمق)کبک(تابلو و احمق-میدونید چرا چون یه کاری میکنن بعد فکر میکنن هیشکی هیچی نمی فهمه-آخه میدونی کبک چه ویژگیی داره وقتی احساس خطر میکنه سرشو میکنه زیر خاکو برگو هرچی که گیر میاره بعد فکر میکنه کسی نمی بیندش...)وانواع و اقسام مختلف دیگه که بخوام دونه دونه نام ببرم دیگه حالت از هرچی مرده به هم میخورهو البته و صد البته که این مثالها برای خانم ها هم صدق میکنه و چون من یه خانومم و طرفدار حقوق خانمهای روی کره ی خاکی و خارج از کره ی خاکی هستم به ذکر مثالهای خوبش میپردازم...و اما خانومها شامل چندین دسته اند که به ذکر و بررسی چند دسته رایج در جامعه می پردازیم:*آهو(زیبا-از نظر ظاهری و باطنی-ساده-از نظر قلبی برا همین زود گول میخورن)*ققنوس(بازم زیبا و از خود گذشته - البته اگه میخواین میتونید برید کشف کنید که ققنوس چه جور پرنده ای بوده البته الان نسلش منقرض شده و در موردش افسانه هایی است که به واقعیت نزدیکه)*کبوتر(بازم زیبا و عاشق پیشه-چون معمولن میخوان عشق دو نفرو مثال بزنن میگن مثله دو کفتر البته کفتر و کبوتر فرقی نداره گیر ندید)*کلاغ(خبرچین و دوبه هم زن)*طوطی(پرحرفو مخ تیلید کن-این دسته عین وروره جادو هی ی ی ی حرف میزنن کمم نمیارن من بعضی وقتا که با همچین آدمایی روبرو میشم انرژیمو از دست میدم بس که اونا حرف میزننو نمیزارن این فکشون یه ذره استراحت کنه)پلنگ(ها ا ا ا ا ...تیز - باهوش - اهل تفکر -البته در این مورد بگم که دوروبرمون از این خانم ها کم پیدا میشنا)خب اینم از خانمها که البته تعداد کمیشونو مثال زدم ...خب تموم شد دیگه...پاشو دیگه جاخوش کردیادر خروجی از اونوره...رفتی درم پشت سرت ببند لطفنهااااااا قبل از اینکه بری جواب سئوال منو بده :کی حاضره با من بیاد جهنم؟بلاخره یکی باید همراهیم کنه...هرکی میاد قبلش خبر بده یه جا براش رزرو کنم پشت در نمونه مجبور شه رو زمین بشینه چون اصلن صحنه ی جالبی نیست خیلی دلخراشه ...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1384 توسط لیدا

وای وای وای ی ی ی ی ی...بابا این پیتزا رو کی اختراع کرد...اصلن من جای احمدی نژاد بودم پیتزا خوردنو تحریم میکردم....به خدا...آخه نمیدونی که با خوردن یک عدد مینی پیتزا چه سوتیایی که ندادیم...اصلن آپدیت این هفته ی من اینی که مینویسم نبود...ولی تو رو خدا نخورید ...یا بخورید ولی سعی کنید راه خونتونو گم نکنید ...چه روز جالبی بود امروز...دیروزش جالبتر...واقعن از خوردن مینی پیتزا در رستوران های زنجیره ای بوف چه خاطر ات جالبی برام موند...خیلی خندیدیم...بعد مدتها یه روز پر خاطره داشتم...در مورد جزئیاتش ویدا مفصل در وبلاگش توضیح میده...ولی من میگم شاید تاثیر بارونی بود که تو سرمون میخورد ولی ویدا میگه نه تاثیر همون مینی پیتزاییه که خوردیم...ولی خیلی حال میده دوتا خواهر مشنگ باشنا نه؟واقعن روز قشنگی بود...خیلی قشنگ...


روز قشنگ!!!...روزا همیشه قشنگن....شبا همیشه قشنگن...اگه بخوای زیبا ببینی... اگه بخوای زیبا بیندیشی...یه ذره فکر کن...روزا و شبایی که میادو میره دقایق عمرتن...دقایق زیبای عمرت...میدونی اگه زیبایی باشه زشتی هم باید باشه...چون بدون زشتی زیبایی معنایی نداره...اگه خوبی هست بدی هم باید باشه تا خوبی معنا پیدا کنه...شاید حر فایی که میزنم مسخره به نظر بیاد ...ولی...ولی تا شقایق هست زندگی باید کرد...شقایق مظهر زیباییه...شقایق گلیه که در بدترین شرایط می روید...پس همیشه ببینش...همیشه پیش خودت نگهش دار تا بلکه بیشتر عمر کنه...چون عمر کوتاهی داره...


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم دی 1384 توسط لیدا
Blog Skin