تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

بعضی وقتا وقتی که چشامو می بندم جملات و موضوعات مختلفی از جلوی چشام رد میشه که بیشتر وقتا سعی میکنم بنویسمشون بعضی وقتا هم حوصلشونو ندارم...

د اشتم به این فکر می کردم که واقعن زندگی صحنه ی جاوید هنرمندی ماست.هرکسی نغمه ی خود خواندو از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست!ما آدما همه تو زندگی همدیگه یه نقشی داریم،بعضی وقتا طولانی و همیشگی بعضی وقتا هم کوتاه و باورنکردنی و پر خاطره...

بخوای حساب کنی حالا حالاها باید بشمری نفراتی رو که با یه اتفاق خوب وارد زندگیت شدن و بعضی هاشون هنوز هستن و همچنان نقششونو با هنرمندی هرچه تمام تر اجرا میکنن و بعضی ها هم هنرمنندهای خوبی نبودنو تا یه جای این زندگی همراهت بودنو بعد رفتن سر اغ یه نقشه دیگه...

آدمایی که نقشاشون مرتب در حال تغییره آدمای سرگردونین و هیچ وقت تو زنندگیشون نقش اصلی خودشونو پید ا نمی کنن...آدمایی هم هستن که نقشاشون تغییر نمیکنه ولی حداقل فکر بهتر کردن شرایط ایفای نقش خودشونم نیستن... اینجور آدما دوروبرمون زیادن....آدمایی هم هستن که فکر میکنن نقششونو به بهترین نحو دارن اجرا میکنن و همیشه از بقیه   انتظار اتی دارن که شاید در حیطه ی نقش اون افر اد نباشه  و همین باعث می شه که از همدیگه د لخور بشن...

ولی یه ریزه به مخت فشار بیار ی میفهمی که این همه آدم با نقشهای مختلف وارد زندگیت مشن هرکدوم یه رسالتی دارن  که باید به اتمام برسونن ـــ بعضیهاشون زودتر و کوتاهتر و بعضی دیرتر و بلندتر... خلاصه اینکه این همه آدم میانو میرن ولی ...ولی صحنه پیوسته به جاست....فقط گاهی وقتا پیش میاد که دوست داری یه نقش پر رنگ تر و پا برجا تر بشه اما برخلاف تصورت کوتاهتر و ناپایدارتر میشه...برای همه  پیش اومده که نخواستن نقشی رو تو زندگیشون از دست بدن و با از دست دادنش کلی ناراحتی پیش اومده ولی در آخر  چی؟باز هم صحنه پیوسته به جاست و روز به روز گسترده تر میشه و افراد جدیدی با نقشهای مختلف میانو میرن...

آره خلاصه ...اینجوریاست...توی دنیایی که گرگ و بره گی تو ذاتشه من میخوام خودم باشم با کسی کاری ندارم...ولی نمیذارن که...کاش میشد مرحم باشیم نه زخم کاری نه نمک....


در بیشه ی تو ، آهو سر میکشد ، به صدایی می رمد.

در جنگل من ، از درندگی نام و نشانی نیست.

در سایه ـــ آفتاب دیارت،قصه ی خیروشر می شنوی

من شکفتن ها را می شنوم و جویبار ازآن سوی زمان می گذرد.

تو در راهی...................من رسیده ام....میان ما راه درازی نیست:لرزش یک برگ....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 توسط لیدا

اینقد ...یعنی اینقد ....خیلی ی ی ی بی شعوره....خیلی ی ی ی...اینهمه نوشتم از خودم عکس در وکردم...شعر در وکردما...اینقد...زدم بازسازی وبلاگ همش چی ی ی ی ی؟ نیست و نابود شد...ایهی ایهی ایهی...کلی دردودل کر ده بودما....ای خاک بر سر آیکیوت کنم که از روش کپی نگرفته بود ی...

اصلن حالا که اینطوره یه چی دیگه مینویسم ...والا....چیزی که فراووونه موضوعه در مغزه من...

آره اول یه خدافظی توپ و جانانه تو  مایه های بشکنو بالا بنداز...ماچوگریه و زاریو این حرفا...بعدشم یه چی دیگه...نگران نباش بابا...دارم میرم مسافرت...در وبلاگمو که نمی بنندم ماتم گرفتی...والا...سوغاتی موغاتی نداریم...اینجا لنگر نندازینا...گفته باشم...

بعدشم بگم برانون از دریا...بیکرانه...ستاره داره....پری داره...مرجان داره...خلاصه دقت کنی میبینی که هرچی اسمه مونثه تو این دریا وجود داره...تازه ساحلم داره...(والا)

امروز زیاد آپدیتم طولانی نیست...البته قبلیه بود...ولی حالمو گرفت دیگه...حالا از تمام دوستام میخوام که یه جمله ی خوشگل برا دریا بگن که من میخوام برم پیشش یه حال و احوالی بپرسم بگم...یالا...زود باش...جا نمونی....بذار خودمم بگم...

بی نیازی، بی کرانی، هم دوستی و هم دشمنی...دوسته ساحل و ماهی ها هستی و دشمن آدمایی که شنا بلد نیستن...

رفته بودم سر حوض، تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب ، آب در حوض نبود!

ماهیان میگفتند:((هیچ تقصیر درختان نیست.))

تو اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی ، همتی کن و بگو(( ماهی ها ، حوضشان بی آب است.))

حالا منم سعی میکنم به برو بچ بسپارم که تو حوض آب بریزن...شایدم از دریا یه چند سطلی آب براشون بیارم...ولی تو هم یادت نره ها...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1384 توسط لیدا

((دنیا دو روزه لیدا جون...اینقد از این آدما دوروبرت زیاد هستن و اینقد مونده تا بشناسی آدما رو ...تازه تو فرصتت بیشتر از منه...چندسالی کوچیکتری جا داره حالا حالاها باید پیش بری...))مکالمات جالبی بود بعد اون دعوای جانانه ای که با یه دوست صمیمی داشتم....آره یه دعوای حسابی....یه دعوایی که تا عمر دارم فراموش نمیکنم....میدونی یه سئوال ...:چرا من تا حالا اونو  نشناخته بودم؟؟؟چه احمق بودم که بعد ۴ سال دوستی نزدیک و رفاقته فوق العاده صمیمی نشناختمش!!!! هنوز با خودم فکر میکنم که چی شد که اینطوری شد...؟!و این سئوال بارها و بارها از ذهنم گذشت...میدونی خیلی سختته یکیو مثه خواهرت دوست داشته باشی اما...یه حالی ازت بگیره و چیزاییو بگه که مخت بگوزه(با عرض پوزش )....نمیدونم...چه عرض کنم...گرچه مدتهاست سعی میکنم که یهویی دل بکنم...و تا اندازه ای موفق هم شدم...ولی زمان میخواد تا خیلی چیزا یادشون از مغزم پاک شه...و باز به این نتیجه ی کذایی رسیدم که در بیشتر موارد زندگیم بهش رسیده بودم:((هیچی برات مهم نباشه...هیچکسو دوست نداشته باش...بیخیال...))این سه جمله شاید از نظر همه شعار بیاد ولی برای من دیگه شعار نیست...چون میخوام بهش عمل کنم...تا موقعی که چیزی برام مهم بوده حالم گرفته شده....موقعی که کسیو دوس داشتم بازم حالم گرفته شده...و اونموقعی که بیخیال نبودم بازم حالم گرفته شده....


از همین الان دیگه بیخیاله بیخیال...دیگه برام مهم نیست...به قول داداشم که یکی بود یه روزی اومد یه نقشی بهش دادی...الانم دیگه نقشش تموم شده...واسه چی خودتو ناراحت میکنی...راست میگه...ناراحتی نداره...باید خوشحالم باشم که یه آدمه احمق و بی شعور رو از زندگیم حذف کردم....

آنی بود،درها وا شده بود.

برگی نه ، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.

مرغ مکان خاموش،این خاموش، آن خاموش،خاموشی گویا شده بود.

آن پهنه چه بود:با میشی،گرگی همپا شده بود.

نقش صدا کم رنگ ، نقش ندا کم رنگ ، پرده مگر تا شده بود؟

من رفته ، او رفته،ما بی ما شده بود.

زیبایی تنها شده بود.

هر رودی دریا،هر بودی بودا شده بود...!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1384 توسط لیدا
Blog Skin