تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

همونطور که مستحضر هستید تلفن ما تا اطلاع ثانوی قطع می باشد بنابراین آمدن به نت و آپدیت کردن وبلاگ و سر زدن به بروبچ کار حضرت فیل میباشد...اما...و اما...تا ساعاتی د یگه سال نو میشه ...حالا چطوری؟اینطوری....آغاز سال ۱۳۸۵(البته قبلش یه توپ یا چیزی شبیه اون در میشه<بوووومب>)بعدشم یه موسیقی تو مایه های برره ای...بعدشم ماچ و بوسه و بشکنو بالا بندازو آجیلو شیرینی و از همه مهمتر عیدی.... (این مهمه...سئوال امتحانیه دورش خط بکشین) آره خلاصه...اینجوریاس...میگن ساله سگه...اگه راست میگن که ایول چون سال ساله منه...البته بد نیست ولی من دلم واسه دوروبریام میسوزه...چون ساله میمونو گاووچه میدونم خروسو نمیدونم چی چی چی چی...گذشتو من همون سگی هستم که بودم...وای به حاله سالی که نکوست از بهارش پیداست(چه ربطی د اره نمیدونم والا)


شک نکن که سال ساله خوبیه...چون من میگم...البته زیاد به پروپای آدمی که سگه نپیچ از من به تو نصیحت...


حالا بروبچ نیگا کنید دعای ساله تحویله منو:

دستی افشان تا ز  سر انگشتت صد قطره چکد،هر قطره شود خورشیدی ...باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند روزن روزن......ما بی تاب و نیایش بی رنگ....از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما،باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو....ما هسته ی پنهان تماشاییم، ز تجلی ابری کن ، بفرست،که ببارد بر سر ما باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید تو بپیوندیم...ما جنگل انبوه دگر گونی...از آتش همرنگی صد اخگر برگیر،بر هم تاب، بر هم پیچ:باشد که ز خاکستر ما، در ما ، جنگل یکرنگی بدر آردسر ...چشمان بسپر دیم،خوبی لانه گرفت...نم زن بر چهره ی ما باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد....بینایی ره گم کرد...یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم، باشد که تراود در ما ، همه تو....ماچنگیم:هر تار از ما دردی، سودایی...زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز باشد که تهی گردیم ، آکنده شویم از والا"نُت "خاموشی...آیینه شدیم ،ترسیدیم از هر نقش...خود را در ما بیفکن باشد که فراگیرد هستی ما را ،ودگرنقشی ننشیند در ما...هرسو مرز هرسو نام...رشته کن از بی شکلی،گذران از مروارید زمان و مکان ، باشد که نماند مرز، که نماند نام...ای دور از دست!پر تنهایی خسته ست...گه گاه شوری بوزان باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش....

سال نو مبارک


ساله خوبی داشته باشی...در آستانه نوروز۸۵ سفره هفت سین(صاد) را به شما هدیه میکنم:

سرور-سعادت-صفا-صمیمیت-صداقت-سروری-سلامتی....

حالا یه سئوال...تو عیدی به من چی میدی؟

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 توسط لیدا

کم کم گر مای روح بخش بهار تو راهه تا تن یخیه زمستونو آب کنه ...اگه جایی هستی که می تونی بوی بهار رو حس کنی خوش به حالت چون اینجا هیچکس بوی بهار رو نمی فهمه...امروز به این داشتم فکر می کردم که چرا دیگه حال و هوای عید رو ندارم...؟دیگه مثله اون زمانها نیستم که دل تو دلم نباشه واسه خرید عید....سبزه....ماهی قرمز....عیددیدنی...نمیدونم چرا مردم فکر میکنن اگه لباس نو تنشون کنن پس عید اومده!هیچ به این دقت کردی که مردم چقدر خرج ظاهرسازیشون میکنن...!!!نه ... نه...اشتباه نکن...من با شیک و مرتب گشتن هیچ مخالفتی ندارم....من دمه عیدو میگم....مردم از ۹ صبح تا ۲ شب تو خیابونان تا لباسو کفشو کوفتو زهرمار بخرن...ولی چقد به باطنشون اهمیت میدن؟چقدر خرج باطنشون میکنن؟هیچ...عید میاد که قلبا از نفرتو کینه تخلیه شه...ولی آیا وسیله ای هست که این کینه ها رو از دلها پاک کنه...گیرم باشه...تو حاضری خرج ظاهرت نکنی ولی باطنت تمیزوخالص بشه...گیرم بگی آره...چند درصد از آدمایی که میشناسی همین جوابو میدن؟مهم این نیست که چی بپوشم...چی بخرم؟کجا برم؟مهم اینه که چیکار کنم که ظاهرم مثه باطنم بشه...یا بالعکس....


من پر از نور و شن و پر ازدارودرخت...پرم از راه، از پل،از رود ، از موج...پرم از سایه ی برگی در آب : چه درونم تنهاست!!!!


ولی بدجوری هوای عیدو دوس دارم....یه آرامشی توشه...الان باید درخت ها جوونه زده باشن، ولی درخت همسایمون هنوز خشکه خشکه...!!!!....شاید زود باشه....شایدم مرده....ولی کی اون درخت سبز بوده؟!!!!!!


روزی خواهم آمد،وپیامی خواهم آورد....در رگها نور خواهم ریخت....و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب !!!سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید...خواهم آمد...گل یاسی به گدا خواهم داد.زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید...کور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ!!!دوره گردی خواهم شد،کوچه ها راخواهم گشت ، جارخواهم زد:آی شبنم،شبنم،شبنم.رهگذری خواهد گفت:راستی را،شب تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش...روی پل دخترکی بی پاست...دب اکبر را به گردن او خواهم آویخت....هرچه دشنام ، ازلبها خواهم برچید...هرچه دیوار  از جا خواهم برکند...رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!!!...من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را باعشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.....سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت . پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند....هر کلاغی را کاجی خواهم داد...مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک!!!

آشتی خواهم داد ـــ آشنا خواهم کرد ـــ راه خواهم رفت ـــ نور خواهم خورد ـــ دوست خواهم داشت.... 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط لیدا
Blog Skin