تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

خب  قرار بود که تو بازی ویدا اینا شرکت کنمو داستان زندگیمو در قالب فیلم با اسم و هنرپیشه مورد علاقه ام که دوست دارم نقشمو بازی کنه براتون بنویسم...بگذریم که هنوز فیلنامه تموم نشده کلی از کارگردانان هالیوودی قصد خرید فیلم نامه رو دارن اوونم به قیمت بالا اما ما فعلن به کسی قول فروششو ندادیم چون این فیلم نامه فعلن انتها نداره....هنرپیشه ای که باهاش صحبت کردم نقشمو بازی کنه کامرون دیازهاسم فیلمم هست :زندگی یا چیزی شبیه آن...البته این اسمو از روی یه فیلم برداشتم که آنجلینا جولی بازی می کرد اما این اسم به زندگی نامه ام بیشتر میاد تا اون فیلم

پلان اول (بیمارستان)(صدای ونگ ونگ گریه نوزاد)در یک شب برفی و سرد تقریبا بامداد...بهمن ماه است و ساعت کمی از ۳ گذشته....صدای پرستار : وااااااااااااای چه خوشگله نیگاش کن چه توپولیه...نازی ی ی...در اون بامداد برفی و سرد دختر کوچولوی پر رو و ناز نازی به دنیا میاد که اسمشو میذارن لیدا بنا به گفته مادرش کمی از حد معمول چاق تر بوده به طوری که پرستارا ویشگونش میگرفتن....

پلان دوم(داخل منزل )(درون اتاق خواب لیدا که سرتاسر از عروسک و اسباب بازی پر شده)روزها -شب ها-ماه ها و سال ها میگذره تا اینکه لیدا ۳ سالش میشه و خدا بهش یه خواهر ویزگولی میده ...یه خواهر پر رو تر و ناز نازی تر از خودش...که اسمشو میذارن ویدا لیدا کلی ذوق میکنه چون همیشه دوست داشته که یه خواهر داشته باشه...البته نه به این پررویی و ویزگولی

پلان سوم(داخل منزل)(درون اتاق پذیرایی و روی بالاترین نقطه مبلمان همراه دختر همسایه)لیدا روز به روز بزرگتر و شیطون تر میشد به طوری که یه روز به علت شیطنت زیاد وقتی که داشته با دختر همسایه بازی میکرده می خوره زمین و پاش میشکنه و به مدت ۳ ماه تو گچ بوده...اما باز از شیطنت دست بر نمیداره و یه روز سرش لای نرده های ایوان گیر میکنه که به کمک تنی چند از همسایگان و دست اندر کاران از این معضل جونه سالم به در میبرهیه بارم میره رو میز ناهارخوری و پاش لیز میخوره و با کله میره تو کاسه آبگوشت باباش ...اما خوشبختانه طوریش نمیشه فقط کمی میترسه و اطرافیانو نگران میکنه

پلان چهارم(درون مدرسه...در کنار دوستان جدید و محیطی جدید)روزگار میگذره و میگذره تا اینکه لیدا ۷ سالش میشه و به کلاس اول قدم میذارهو دوران دبستانو با شیطنت هایی کم و بیش به پایان میرسونه ...

پلان پنجم(درون مدرسه...در کنار برخی از دوستان قدیمی و محیطی نسبتن جدید)لیدا به مدرسه راهنمایی میره...خیلی شیطونی میکنه...اما معلما دوسش دارن به خصوص معلم ریاضی و علوم اجتماعی...البته به غیر از معلم حرفه وفن و تاریخ...چون یه روز لیدا به همراه دو نفر از دوستان در سال سوم راهنمایی سر کلاس حرفه وفن سوسک درختی میارنو میزارن رو میز خانم معلم و حالشو بدجور میگیرنو کلی میخندنو یه بار هم سر تقلب درس تاریخ از امتحان محروم میشه...

پلان ششم(درون مدرسه...درکنار دوستان قدیمی و چنددوست جدید باحال و اما محیطی جالب تر از محیطهای قبلی)لیدا وارد دبیرستان میشه و در رشته ی ریاضی مشغول به تحصیل میشه و با تنی چند از دوستان(آفرین -المیرا - سپیده - سارا۱ - سارا۲ - الهه - ساناز  )گروهی تشکیل میدن با اسمهای مستعار(لیدا:عزت دست پاچه - آفی : احمدشل و ول - الهه: رضا درازه - سارا ۱ :رضا بی خیال المیرا:پرویز هیکل و....)(وای خدا هر موقع یاد اون زمان میفتم کلی میخندم)لیدا تقریبن سر تمامی امتحانات به خصوص ریاضیات گسسته و جبر تقلب میکرده...درس مورد علاقه اس فیزیک هسته ای بو د و زبان از این دوتا هم معمولن نمرات بالایی میگرفت...تا این که با همه ی این شیطنت ها دوران شیرین تحصیل در دبیرستا ن هم تموم میشه....

پلان هفتم-لیدا و آفرین و ساناز دوران پیش دانشگاهی رو در کنار هم و با شیطنت های دیگر اما خفیف تر از قبل پشت سر میذارن...بعد این دوران لیدا کم وبیش از دوستانش بی خبر میشه...در این مدت پیش برادرش مشغول به کار میشه تا اینکه یه روز  بهش اطلاع میدن که دانشگاههای بدون کنکور ثبت نام میکنن...لیدا و یکی از فامیلا میرنو در رشته ی گرافیک رایانه مشغول به تحصیل میشن...لیدا از این رشته خوشش میاد و همراه با تحصیل در جایی هم مشغول به کار میشه...اما کار رو به درسش ترجیح میده و به علت هزینه های بالای این رشته ترجیح میده که فقط کارکنه...تا اینکه بعد یه مدت آفرین به طور اتفاقی شماره لیدا رو از یکی میگیره و زنگ میزنه و به یه مهمونی دعوتش میکنه..در این مهمونی تقریبن کلیه دوستان دوران تحصیل در دبیرستان و پیش دانشگاهیشو میبینه و روابط محکمو محکم تر میشه...

پلان هشتم(درون بیمارستان بالا سر خواهرش ...با دلی پر از ترس و اضطراب و مغزی مشوش)با شروع این پلان لیدا گرفتاریهاش بیشتر و بیشتر میشه...اول خواهرش به علت یه بیماری خطرناک راهی بیمارستان میشه...بعد برادرش تصادف میکنه...بعد مادرش میره زیر تیغ جراحی و خلاصه تمامی این فشارهاباعث میشن که لیدا اغلب اوقات عصبی و خشن برخورد کنه...ولی لیدا در این شرایط بیشتر خودشو میشناسه و منطقی تر میشه و در تاریخ ۲۶-۷-۸۴ این وبلاگه صاحاب مرده رو روبه راه میکنه و یه سالی توش چرند و پرند مینویسه و دردودل میکنه تا اینکه مشغله و گرفتاریهاش بیشتر میشه و به مدت یه سال و اندی در این صاحاب مرده چیزی نمی نویسه ... ولی دوباره تصمیم میگیره که گردگیری کنه و بنویسه و این کارو میکنه و همیشه اینو میگه((هیچوقت برای شروع دیر نخواهد بود.))

پلان نهم و پرده ی آخر - (لیدا درون اتاقش ...جلوی کامپیوتر...مشغول بازی کردن تام رایدر ۶)در این مدت لیدا علاقه ی شدیدی به بازیهای رایانه ای پیدا میکنه به طوری که کلی خرج کامپیوتر میکنه تا بتونه بازی تام رایدر ۶ بازی کنه...و همینطور کلی بازی دیگه...زمان میگذره و لیدا یه پیشی کوچولوی نازنازیو میاره خونه و ازش نگهداری میکنه...این پیشی کوچولو اسمش اسکاته و ۳ ماهشه...شناسنامه داره و واکسناشو زده...

ولی لیدا همچنان بد اخلاقه ...خب دیگه کاریش نمیشه کرد...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسط لیدا
همه ی انسانها به دو چیز احتیاج دارند :آب - هوا -خوراک -پوشاک - مسکن- عشق - محبت -صفا - صمیمیت - کار - خستگی دیگه خدمت شما عرض کنم که آب - هوا - خوراک(آها اینا رو یه بار گفتم)(بعد به نظرتون اینا بیشتر از دو تا نیست؟)(آخه من فقط بلتم تا دو بشمرم...)خب همه ی اینا رو گفتم که یه چیزیو بگم اونم اینه که خب که چی این چرندیاتی که مینویسم منظورم چیه؟به قول یه دوستی میشه واضح تر توضیح بدین؟ آهاااااااااا حالا میگم که همچین بدهم نمیگما...گوش کن:میگن فلانی خفه شد...یا حالا یه کم وقیح ترش کنیم...فلانی رو خفه کردن...یعنی چی؟یعنی اینکه اجازه ندادن تنفس کنه ...یا هوا ببلعه....مرده حالا...خب منظور؟منظور اینه کهoxijenیا همون هوایی که می بلعیم در واقع اصلی ترین عنصر وجود یه آدمه...حالا که چی مثلا؟هااا حالا می خوام بگم کی میدونه اصلی ترین عنصر پیکر آدمی چیه؟خب چون هیچکس نمی دونه خودم میگم...مغزه - که البته و صد البته که بدون وجود قلب یه ذره هم کار نمیکنه...پس میتونیم اینطور نتیجه بگیریم که این دو به نوعی مکمل همدیگن...خب ...پس از کجا بدونیم جایگاه عشق درون کدومشونه؟من میگم بهتون اما...و اما...بستگی داره چقدر عشق رو بشناسی و چطور معنیش کنی...عشق میتونه بی هویت باشه...عشق میتونه با هویت باشه...البته اینو من میگما هرکی یه نظری داره...عشق با هویت جاش توی قلب آدماست...عشق بی هویت جاش تو ی مغز آدماست؟حالا چرا و چطور...عشقی که هویت داشته باشه مشخصاتش کامله و با گذر زمان کامل و کامل تر میشه و جای جای قلبت حک میشه وقتی که حک شد مثله یه پلاکه که تو گردن سربازا میداختن تا هویتشون مشخص بشه....یعنی دیگه موندگاره...اما عشق بی هویت مثله یه شماره تلفن یا یه آدرس یا حتی یه فرموله شیمیه که دیر یا زود از مغزت پاک میشه...هیچی دیگه ...میخواستم همینو بگم...زندگی بیشتر رازه تا بدبختی...
یه حکایت جالب:
یک جانی جنایتی مرتکب شده بود اورا نزد پادشاه بردند تاشاه اورا به سزای اعمالش برساند شاه به او گفت که می تواند بین طناب دار و مجازاتی که پشت آن درهای آهنین بزرگ و سیاه و ترسناک است یکی را انتخاب کند جانی فوری طناب دار را برگزید هنگامی که طناب دار را به گردنش می اویختند پرسید:کنجکاوم بدانم پشت آن در چیست؟پادشاه خندید و گفت : بامزه ست من همه ی شما را با همین انتخاب روبرو میکنم و همه تان طناب دار را انتخاب می کنید پشت آن در آزادی ست اما به نظر میرسد که آدم ها آنقدر از ناشناخته ها می ترسند که بلافاصله طناب دار را انتخاب میکنند....
خیلی وقت ها تر س نمی گذارد به جایی که باید بروی ...بروی
...........................................................................................
لیک چون باید این دم گذرد پس اگر میگریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهودست ...
لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز
پرده ای می گذرد پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر ...رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ....دنگ...دنگ...دنگ
...........................................................................................
فقط شهامت پیش رفتن است که باعث میشود راه ظاهر شود...
یا حق یا هیچکس...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط لیدا
Blog Skin