ای دوست، ای برادر ، ای همخوان
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس
اغلب اوقات دلم میگیره...چراهایی سراغم میان که هیچکدوم جواب ندارن...ولی باید یکی باشه که جوابشونو بدونه مگه نه؟
تیرگی می آید .
دشت می گیرد آرام.
قصه ی رنگی روز
میرود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
پ.ن:عجیب دلم بستنی میخواد![]()
اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم
و اگر نمی توانم گاهی و زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی ، کنار تو باشم
اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار در زندگی تو ، دست کم چیزی باشم....
گاهی وقتا زندگی آدمو به سمت و سویی سوق میده که هیچ وقت انتظارشو نداریم...به قولی : قصد غافلگیر کردنمونو داره...غافلگیر میشی...تعجب میکنی...شاید کفر بگی...شاید به زمینو زمان فحش بدی...شاید هیچی نگی و فقط بهش فکر کنی...به اینکه زندگی خیلی زیرک تر از توهست...هرطوریم باشی بازم غافلگیر میشی...
گوش کن....جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن...و بیا.
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
((چه سیب های قشنگی! حیات نشئه ی تنهایی ست ...))
و میزبان پرسید که قشنگ یعنی چه؟
((قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال...و عشق تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...))
بعضی وقتا افکار عجیب و غریبی از ذهنم میگذره...مثبت...منفی...خنثی...بیشتر وقتا سعی میکنم که مثبت ها رو بیشتر کنم ...اما به این نتیجه رسیدم تا منفی نباشه هیچوقت مثبت نیست...
زندگانی سیبی ست....گاز باید زد با پوست...
به قوانین که هست فکر میکنم...قانونه طبیعت اینه که یه بهار بیاد ...بره...بعد یه زمستون بیاد ...بره...و شاید بهار دیگه ای در راه...قانون راهنمایی و رانندگی اینه که اگه چراغ قرمز رد کنی جریمه ای...قانون خرید و فروش امضا کردن یه قرارداده...اما هر چی فکر می کنم میبینم زندگی هیچ قانونی نداره...تنها چیزی که میشه به عنوان قانون در نظر گرفت اینه که روزی به دنیا بیای....یه روزم بری...یعنی در طول این اومدن و اون رفتن هیچ قانونی وجود نداره که آدم پیشبینی کنه...و این فکر بعضی وقتا خیلی مشغولم میکنه...
مردی از زمین ویرانی میگذشت که سه کارگر را مشغول کار دید...
پرسید چه کار می کنید؟
اولی گفت:نمی بینی دارم سنگ ها را جابجا می کنم...
دومی گفت : نمی بینی؟دارم پول در می آورم...
کارگر سوم گفت : نمیبینی دارم یک کلیسا می سازم...
هر سه کارگر مشغول یک کار بودند اما تنها یکی از آنها معنی واقعی زندگی و کارش را درک کرده بود...![]()

