تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

به لبهایم مزن قفل خموشی...که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را...کزین سودا دلی آشفته دارم


بعضی وقتا بد جوری تعجب می کنم...انگار که خدا هم با من شوخیش گرفته باشه...البته بس که این زندگی غافلگیرم کرده دیگه زیاد تو نخ ماجراهایی که متعجبم می کنه نمی رم...یعنی خب به اندازه ی کافی ذهنم مشغول کارهای جورواجور و مشکلات روزمره هست که دیگه پی گیر تعجبم نشم...بعضی وقتا حس میکنم کم رنگم...آخه از نظر من آدما میتونن رنگی باشن...آدمای رنگی ...دنیای رنگی...شخصیت های رنگی...یکیشم خودم...این احساس کم رنگی خیلی وقتا آزارم میده...بعضی وقتا هم احساس کم رنگی یا بی رنگی آدمای دوروبرم آزارم میده...از آدمای پر رنگ خوشم میاد...احساس خوبی میکنم وقتی باهاشون صحبت می کنم یا به طور کاملن اتفاقی باهاشون روبرو میشم...که بیشتر اوقات هم به طور کاملن اتفاقی باهاشون برخورد می کنم...یه ادم میتونه از نظر ظاهری مثلن زرد باشه اما باطنش قرمز باشه ...سبز باشه...بعضی وقتا به این فکر میکنم که کاش میشد که یه عینک داشته باشیم که بشه باهاش باطن آدما رو دید...!!!!

یعنی میشه من یه روزی یه آدم یکرنگ ببینم...یکرنگه پررنگ...؟!!!


             در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386 توسط لیدا
Blog Skin