میدونی...یه عالمه پروانه داشتم...اینقد زیاد بود.....ولی کم کم همشون پر کشیدنو رفتن.....الان میفهمم که اون پروانه ها امیدهایم بودند....
- دستم سوخته
- دستم سوخته
- فدای سرت دلت نسوزه عزیزم
- آخه دلمم سوخته![]()
- سرت سلامت عزیزم
- آخه سرم هم درد میکنه![]()
- پس بهتره بری بمیری عزیزم....
پ.ن : اسکاتی مریضه...صورتش زخم شده
...غلط نکنم حساسیت داشته باشه...آخی...دلم میسوزه براش...آخه نتونستم ببرمش دکتر...فردا میبرمش حتما...![]()
حیوونا موجودات غریبی هستن...ما آدما که زبون داریم با هم حرف بزنیم بازم با هم غریبیم...وای به حال این حیوونا...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط لیدا
من یه گرافیستم...این هفته هفته ی پر مشغله ای رو پشت سر گذاشتم...یکی از کار ایی که به من مراجعه شد تصویر سازی یک کتاب کوودک بود...کتابی که همرا با شهر کودکانه بود...جالب بود... اینقد که درگیرش بودم شب که خوابیدم خوابشو میدیدم...البته خوابم زیاد شبیه داستانه نبود اما شعراش جالب بود:
یه شهری بود توو قصه
یه شهر رویایی بود
اما برام یه چیزی
اونجا خیلی عجیب بود!
تو شهر قصه ی ما همه چی رنگارنگ بود
زندگی توی این شهر
از دوور خیلی قشنگ بود
وقتی میرفتی نزدیک
همه چی بی رنگ میشد
نگاه آدماشم یه جورایی بد میشد
همه یه جوری تنها
همه یه جوری بی کس
تو آسمون این شهر
پرنده هاش بود کر کس
زندگی توی این شهر
انگار که بود نوشته
از روی این نوشته
زندگی بود فرشته
آدما با هم غریب
اساس زندگیشون
همش دروغو فریب
زندگی توی این شهر
بیخودو بی دلیل بود
هیچکی براش فرق نداشت
کی هستیو چی هستی؟!
فقط باید براشون سنگ تموم میذاشتی...
اینقد دروغ میگفتی
تا همه باور کنن
که از مریخ اومدی
از خودمونی نیستی
خلاصه زندگیشون
همش میشد نشونه
کی کیو جا بذاره
کی کیو زود بفروشه
تو شهر قصه ی ما
عشقو محبت فحشه
اگه یکیشم داشتی
این سرته توو اوجه
باید فراموش کنی
داشته باشی یکیشم
هر کدومم که داشتی
زرنگ باشی ندیشم
خلاصه این شهره بود
یه کابووسه قدیمی
وقتی که بیدار میشم
میبینمش صمیمی
پ.ن:با این شرایط اگه تو کنکور ادبیات شرکت کنم فک کنم بهتر باشه....
یه شهری بود توو قصه
یه شهر رویایی بود
اما برام یه چیزی
اونجا خیلی عجیب بود!
تو شهر قصه ی ما همه چی رنگارنگ بود
زندگی توی این شهر
از دوور خیلی قشنگ بود
وقتی میرفتی نزدیک
همه چی بی رنگ میشد
نگاه آدماشم یه جورایی بد میشد
همه یه جوری تنها
همه یه جوری بی کس
تو آسمون این شهر
پرنده هاش بود کر کس
زندگی توی این شهر
انگار که بود نوشته
از روی این نوشته
زندگی بود فرشته
آدما با هم غریب
اساس زندگیشون
همش دروغو فریب
زندگی توی این شهر
بیخودو بی دلیل بود
هیچکی براش فرق نداشت
کی هستیو چی هستی؟!
فقط باید براشون سنگ تموم میذاشتی...
اینقد دروغ میگفتی
تا همه باور کنن
که از مریخ اومدی
از خودمونی نیستی
خلاصه زندگیشون
همش میشد نشونه
کی کیو جا بذاره
کی کیو زود بفروشه
تو شهر قصه ی ما
عشقو محبت فحشه
اگه یکیشم داشتی
این سرته توو اوجه
باید فراموش کنی
داشته باشی یکیشم
هر کدومم که داشتی
زرنگ باشی ندیشم
خلاصه این شهره بود
یه کابووسه قدیمی
وقتی که بیدار میشم
میبینمش صمیمی
پ.ن:با این شرایط اگه تو کنکور ادبیات شرکت کنم فک کنم بهتر باشه....
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط لیدا

