سلام لیدا جونم...آخی طفلی...میدونم چندوقته که خیلی مریضی..خیلی پکری...حوصله ی منم نداری....چه برسه به بقیه...میدونم واسه چیه...آخه ناسلامتی ۲۶ ساله که با همیم...میخوام با این پست بهت روحیه بدم....یادته که همیشه هر وقت که حالو روزه خوبی نداشتم میرفتیو یه شاخه گل برام میگرفتی؟یادته؟چرا الان پا نمیشی بری ؟
آهان میدونم آخه هم حست میکنم و هم باورت دارم...راستی درسات چطور پیش میره؟هنوزم میترکونی یا نه؟البته در جریان هستم که این چند وقت لای هیچکدوم از کتاباتم باز نکردی...
بازم میدونم چرا ...اگه من نشناسمت پس کی بشناستت؟بگذریم...این نیز میگذرد...پاشو تبنل خانم پاشو دیره...پاشو از این حصاری که این چند وقت دور خودت کشیدی بپر...اگرچه میدونم که بال و پری برات نمونده...اما اشکالی نداره تو بدونه بالو پرم میتونی بپری....![]()
یادته دیشب به چی فکر میکردی....یادته همیشه از همه ی
مسائلی که برات پیش میومد سربلند بیرون میومدی؟چت شده؟قبلنا محکم تر بودی...
میدونم تو دلت به همه عالمو آدم داری فحش میدی...ولی نمیفهمم این وسط من چیکاره بیدم آخه ...منو فاکتور بگیر...![]()
لیدا با همه قهر با منم قهر....اوه اوه اوه...با این جمله گوره خودمو کندم...
میدونم الان میگی: خفه بابا بچه شدیا...من با کسی قهر نمیکنم
اما من که کسی نیستم من ناسلامتی از خودتما...![]()
لیدا جدیدن راستشو بخوای منم حوصلتو ندارم...خیلی سگ شدی...از قبلنا هم بدتر...میگم میری اسکاتو میبری پیش دکتر خودتم نشون بده بلکه آمپولی قرصی شربتی ...کوفتی زهرماری بده بهت از حالت هاری دربیای...شایدم باید واکسن بزنی...![]()
اوووو...خیلی خب عصبانی نشو خواستم شوخی کنم تا از این کسالت بیهوده درآی...ببخشید خب...![]()
لیدا...لیدا...لیدا...آخی ...طفلی لیدا...بذار ببرمت به قدیما...به روزای خوش اون موقع...دوست داری به کدوم دوران ببرمت...اممممممممممممم.....بذار ببینم کدوم بیشتر خوشحالت میکنه...آها...یاد شیطنتات...دوران راهنمایی...خب نزن بابا ...بذار ببینم....اممممممممممم...دوران دبیرستان...تقلب....دودره بازی...بازم نه؟
تو همیشه از دوران دبیرستانت خوشت میومد که....
دوران پیش دانشگاهیت ؟دانشگات...آخی یادته استاد زارعیان چقد دوستت داشت...هادی کمالی...شیوا...مینا...یاشارو یادته چه بد زدی تو پرش...وای چقدر نامردی...بی انصاف هنوز وقتی یادت میاد میخندیا...ناقلا...![]()
لیدا میشه ازت یه خواهشی بکنم...امشب از این حصارت بپر...میدونم سخته برات...اما قورباغه رو قورت بده...یالا...یالا...یالا...یالا...دوستت دارم لیدا
...همیشه و همه جا....همراهتم....خیلی مخلصیم لید لید...
پاشو دیگه...از غارحرا درا...حال میکنیا...بیا یه شعرم برات گفتم...دیگه چی میخوای
راستی هنوز یه سئوال برام مبهمه چرا پروانه هاتو گم کردی؟![]()
امروز 17-11-1387 هست و روز تولدمه...تولدی که باورت میشه که خیلی دیگه برام مهم نیست...وقتی دل خوشی نباشه...تولد کیلو چنده بابا....به پاس زحمات بی دریغ خواهر و دو دوست گرامی یه گردهمایی کوچک برپا شد ....اگه اینا هم نبودن کلن به یادم نمیومد که کی متولد شدم....البته خیلی جالبه... آدم از یه عده انتظار داره از یه عده نه...اما دقیقن اون یه عده که ازشون انتظار نداری کلی خوشحالت میکنن....جا داره اینجا از آقای عسگریان تشکر کنم چون دومین نفری بود که صبح تولدمو تبریک گفت...با یه اس ام اس ساده (آقای عسگریان خیلی مخلصیم ایشالا تولد بچه هات جبران میکنیم...به آقا رضا اینا کیک ندادم همشو نگه داشتم واسه شما...به خداااااااا)

صحبت تولد که میشه آدما شاد میشن ....اما من خیلی شاد نمیشم....خب چند صباحی ست که با دلم خلوت نمیکنم...ازش گله نمیکنم...تحویلش نمیگیرم....خب همین میشه دیگه...
امروز به داداشم میگم علی چرا بهم تولدمو تبریک نمیگی میگه من که قبلن بهت تبریک گفتم که...بهش میگم آخه من که قبلن متولد نشدم که من امروز متولد شدم...میگه چه فرقی میکنه...!!!
رفتم تو فکر...واقعن چه فرقی میکنه؟....
یاد زمانی میفتم که به یه نفر گفتم ...راستی چرا تا حالا به من گل ندادی...میدونی یه شاخه گل چقدر یه خانم متشخصی مثه منو خوشحال میکنه...بهم گفت اینقد برات مهمه؟گفتم بحثه مهم بودنش نیست بحث خوشحال کردنه...گفت هر موقع دلم بخواد برات میخرم...اون روزم رفتم تو فکر...گفتم یعنی خواسته ی من اینقد سختو غیرقابله انجامه؟خوبه نگفتم برو قله غاف...یا مثلن برو پر سیمرغو برام بیار...
امروزم به این نتیجه رسیدم...مردا چقد شبیه همن...
گاهی وقتا به این فکر میکنم که جای اینکه فرصتی رو بدست بیارم....از دست میدم...
گاهی وقتا به این فکر میکنم چرا همیشه آدما از هم فرار میکنن؟
این گاهی وقتا ها اینقد زیاد میشن که مغزم میخواد بترکه...حوصله ی هیچکسو هیچ چیزو ندارم...دوران سختیه....
اما میتونم دوست داشته باشم...هنوزم می تونم...حداقل این احساس هنوز یه چشمکی میزنه...اما مشکل اینجاست که آیا کسی که دوستش داری دوستت داره؟
زمان میگذره و میگذره...اما از نظر من این آدما که میانو میرن خیلی شبیه همن...نه شاخ دارن...نه دم دارن...اما یه چیزی دارن اونم یه نقشه...یه نقشی که گاهی وقتا تا ته ته ته دلت نفوذ میکنه...و می خوای که ماندگار شه...اما این وسط نه من کارگردانم نه اون نویسنده...سرنوشته که مشخص میکنه کی بره و کی بمونه...بعضیا فکر میکنن گفتن کلمه ی دوستت دارم خیلی ساده است...اما از نظر من کسی که بتونه این کلمه رو به زبون بیاره.....یه نابغه ست...پس به خودم می بالم از اینکه می تونم کلمه ای رو بگم که هر کسی جرات گفتنشو نداره...خوشحالم که یه نابغه ام...
