تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

میگن کم کم زمستون داره رخت و لباساشا جمع میکنه تا بهار بیاد...حالوهوای بهارو ندارم....هنوزم کسلم....هنوزم خسته ام....بیاد میارم بهارهایی رو که پشت سر گذاشتم....خوب بود....آخه اونموقع حال منم خوب بود...

دوست دارم بهار بیاد شاید دل منم بهاری شه....مدتیه که رنگ بهار رو میبینه اما وقتی که میاد حسش کنه... وقتی به سمتش می دوئه تا بگیرتش میبنه که ای داد ... اینکه بهار نبود...شبیهش بود

شب چهارشنبه سوریه و بترکونو...همین الان از جبهه جنگ میام(خونه دوستم)...اینور (سمت خودمون)شکر خدا آتش بسه

منو ویدا تصمیم داریم ماشینه آقای همدانی(همسایه طبقه بالا)رو بترکونیم...آخه مهمات نداریم...بلاخره یه جوری چهارشنبه سوریمونو باید در کنیم دیگه....

اسکاتم سر خوشه ها(گربه ام)دنباله دمش میکنه دور خودش میچرخه...احساس میکنم خوشحاله...آخی ...کاش منم دم داشتما...


یه مطلبی یه جایی میخوندم در رابطه با زرافه جالبه:

زرافه ایستاده میزاید اولین اتفاقی که برای نوزادش می افتد این است که از یک ارتفاع تقریبا دومتری سقوط میکندبا این وجود وقتی نوزاد سعی میکند روی چهار پایش بایستد مادرش رفتار عجیبی میکند:لگد آرامی به او میزند و نوزاد دوباره روی زمین می افتد سعی می کند برخیزد اما دوباره خودش زمین میخورد این کار چندین بار تکرار میشود(یعنی بچه زرافه هی سعی میکنه بلند شه خودش زمین میخوره)تا اینکه نوزاد از پا می افتد و از برخاستن منصرف می شود در این لحظه مادر دوباره لگدی به او میزند و مجبورش میکند برخیزد.(مادره لامصب فولکونتاک کار میکنه ها)واینبار دیگر زمین نمی خورد

دلیل این رفتار ساده ست:اولین درسی که زرافه برای بقا در برابر موجودات درنده می آموزد این است که خیلی سریع از جا برخیزد.رفتار مادر که به ظاهر بسیار بی رحمانه است در یک ضرب المثل معنا پیدا می کند:

"گاهی برای آنکه چیزی را خوب یاد بدهیم لازم است کمی بیرحم باشیم"

البته این ضرب المثل زمانی صحت پیدا میکنه که طرف معنای این بی رحمی رو درک کنه....که صد البته از زرافه هم شعورش کمترهواسه همین قصد دارم برم دامپزشکی بخونم چون به این نتیجه رسیدم که آدما(برخی از آدما)خیلی بی شعورن و زمان گذاشتن برای یاد دادنه چیزی به آنها بیهوده است...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط لیدا
خوب گوش کن

خوب یاد بگیر... کمی محبت...مقداری صفا...صمیمیت و یکرنگی به akhey...tefli ghalbam...az goshnegi mordمقدار لازم...

دوست داشتن به مقدار مورد نیاز....

میخواهم غذایی بپزم....غذایی از جنس عشق...

قلب من بشدت گرسنه است...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط لیدا
یادته ...یادته همیشه با هم سنگ -کاغذ-قیچی بازی میکردیم...

همیشه تو سنگ می اوردی و من کاغذ میشدم...

همیشه من بودم که می باختم...

اما حالا...حالا یه تقلب یاد گرفتم...

یاد گرفتم که کاغذ شم اما نبازم...


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1387 توسط لیدا

میخندم شاید زندگی خنده دار بوده!!!میخندم شاید یکی سر دار بوده!!!!میخندم...زمین چرا سرگردونه؟!چرا ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه؟!!!

میخندم به افلاطونه لعنتی...به فکرش...به این تمدنه نکبتی...میخندم...مسیحم گفته که نمیام.!!!!پرسیده : از پس شما چطور بربیام؟میخندم...خدا هم تو کارمون حیرونه...! از دسته بنی آدم شده دیوووووووووونه...

میخندم...خنده برام یعنی نفس....آزادم پشت میله های این قفس....

میخندم...شاید زندگی خنده دار بوده....از اول خنده کار هوشیار بوده....

میخندم...میخندم...میخندم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط لیدا
Blog Skin