ساعت ها به قطرات بارانی که از آسمان بر زمین پهن میشد مینگریستم و در دل میگفتم که آیا واقعن آرزویه این قطرات این بود؟
در دل میگفتم :اگر من جای آنها بودم شاید هرگز دوست نداشتم که به زمین برسم...زمین این گهواره ی مدور که هر روزش که شب میشود احساس بیزاری و دوری از آدمانش در تو بیشتر قوت میگیرد ...
اساسن و واقعن و دقیقن به شعر کودکانه ای که قبل ها سروده بودم(که در خواب دیده بودمش)ایمان آوردم...(رجوع شود به آرشیو مهر ماه سال ۱۳۸۷)(یه خواب یه شعر کودکانه)
در راستای گفته هایم و در لابه لای خاطرات گذشته چند خطی را پیدا کردم که در زندگیم به من که خیلی کمک کرد...این چند خطو از وب یه دوست ناشناس اما با مرام و با اجازه اش برداشته بودمو هرموقع لازم بود استفاده میکردم...نمیدونم که از خودش گفته بود یا نه اما با اولین بار خواندنش چنان در اعماق دلم نشست که از حفظ شدم...و شاید برای کس یا کسانی این عبارات را به کار برده باشم که روزی غمی بر غم هایم افزودن...
در زندگی چهار چیز یاد گرفتم:
۱-با احمق بحث نکنم و بگذارم در زندگی احمقانه ی خویش خوشحال باشد
۲- با وقیح جدل نکنم چرا که چیزی برای از دست دادن ندارد و افکارم را تباه میسازد...
۳- با حسود رفاقت نکنم چراکه هر چقدر هم با او خوب باشی او باز هم از تو متنفر خواهد بود...
۴- تنهایی را به جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم....
شاید دلو دماغه دوست داشتنو عاشقیو نداشته باشی اما یه حسی داری که حداقل بهت دروغ نمیگه و میگه که میتونی...اگه بخوای...میدونه که میخوای ....میدونی که دروغ نمیگه...
شاید بعضی وقتا تنهاییو ترجیح بدی اما میدونی ممکنه وجود نداشته باشه...اگه بخوای....که میخوای ....نمی خوای؟
شاید افکار بدی دوباره سراغت بیان....اما میدونی که میتونی بهشون فرصت ندی....اگه بخوای....میخوای ؟
شاید بعضی وقتا به گذشته فکر کنی....یعنی فکر نمیکنی؟خیلی چیزا تو گذشته اتفاق میوفتن تا تو آینده نباشن....اگه بخوای...خوبه بد نیست بعضی وقتا بخوای...
شاید ....(ااااااااااااااه ه ه ه ه ه...دقیقن مواقعی که دارم می نویسم یا تمرکز میکنم که چیزیو به یاد بیارم این معده ی لعنتی شروع به قارو قور کردن میکنه....وای خدایا به خدا این یکیو نمیخوام...)
شاید ها زیادن...باید ها هم...اما من ترجیح میدم که شایدها باشن تا بایدها...
میدونی...گلها رو دوست دارم....پرنده ها رو دوست دارم....پروانه ها رو به خصوص...خب....تو رو هم....شاید...اگه بخوای!نمی خوای؟(از این شایده خیلی خوشم میاد....)
یک هفته ای هست که بدون هدف میگذرانم....هیچ برنامه ی خاصی را برای خودم تدارک ندیدم...حتی به برنامه های درسیم نیز به خوبی نمی رسم....حس بی حوصلگی یا شاید دلتنگی یا شاید هر چیزی شبیه این دو ، شب و روز من را در خود جای داده...حس خوبی نیست به خصوص اگر از یک نفر بشنوی که کسی سراغت را گرفته...کسی که شاید هیچ وقت دوست ندارم که ببینمش یا حتی به او فکر کنم.....بازی روزگار را از حفظ شدم....گهی پشت به زینو گهی زین به پشت....شاید اولین دلیل این بی حوصلگی شنیدن این خبر هست....دلایل بسیاری وجود دارد که یک آدمه کم و بیش روانی به بی حوصلگی و بی هدفی دچار شود...![]()
گاهی وقتا دوست دارم با کسی حرف بزنم که هیچ چیزی از زندگیم نمی داند...میدانی چرا؟چون او قضاوت نمی کند...من درد و دل میکنم و او فقط میشنود...
آدم ها متفاوتن ....همیشه به این فکر می کنم چرا در زمانی که کسی را دوست داری همه چی برعکس پیش میرود....تمام فکرای خوبت به سرعت تبدیل به دلایل نامفهومو منفی میشوند...شرایط خیلی خیلی سختی را به تنهایی پشت سر میگذاری.....وقتی که تقریبا یک نفس راحت میکشی و دستانت را از روی کرختی دراز میکنی تا انرژی های مثبت را بگیری ناگهان خدا با تو شوخیش میگیرد...نمیدانم این خدا چرا فقط با من شوخی میکند....
دوستی به من میگوید سعی کن شاد باشی.....هه
شاد بودن دلیل میخواهد من دلیلی ندارم...قبلنا هیچوقت به این فکر نمی کردم که شاد بودن هم دلیل می خواهد...به قول داداشم که همیشه بهم میگفت سرخوشیا....اما الان اینقد باید دلیله قانع کننده برایم وجود داشته باشد تا مرا از این حصار بیرون بکشد...
تقریبا یا بهتر بگم دقیقن و کاملن به تنهایی خود عادت کردم....شاید خیلی بی تفاوت شده باشم...نسبت به همه....چون دیگر دلیلی نمی بینم که بخواهم برای کسی یا کسانی تفاوت قایل شوم...
هنوز هم دلیل این احوال پرسیه احمقانه را نفهمیدم.....و هنوز هم نمیدانم که چرا از خودم احوالم را نمی پرسد؟چرا ؟![]()

