تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

یه فیلم میدیدم دیشب...کلی پست نوشتنم گرفت...خطاب به دوستان:آقایون خانوما یه سئوال آخه چرا یه انسان وقتی به قدرت میرسه فکر میکنه که هر گوهی میتونه بخوره؟تازه یه سئوال دیگه چرا پادشاه این فیلم اینقدر روم به دیوار گلاب به روتون دور از جونه شما دیوس بود؟

اصلن بذار فیلمو معرفی کنم برید ببینید بد نیست کلی نکته توشه هم برا خانوما و هم برا آقایون...البته واسه آقایون که نکته ای وجود نداره...من به تازگی به این نتیجه رسیدم که بین آقایون چه تو این فیلم و چه در دنیای واقعی هیچ تفاوتی وجود نداره....که البته عده ی اندکی رو در پرانتز میذارم ولی کلن بقیه دیگه شرمنده تو پرانتز جا نیست دیگه ...

آقا اسمه فیلم دختر دیگر بولین(the other boleyn girl)هست...البته هنرپیشه هاشم خیلی معروفن....اسکارلت جانسون....ناتالی پورتمن و اریک بانا(همون هکتور در فیلم تروی)

آقا این فیلم خیلی مورد داره...کلن دینو مذهبو بردن زیر سئوال...اریک بانا که تو فیلم نقش پادشاه (دیوسه) انگلستانو داره خداییش خیلی ضایس....نمیخوام فیلمو تعریف کنم....ولی طوری دولت و حکومتش سرنگون میشه و دستی دستی خودشو میندازه تو هچل که واقعن دیدن داره...البته اینجا نظر شخصیمم بگم که بهتر بود جای اریک بانا از جرمی آیرون(دوستانی که فیلم های دمیج و لولیتا رو دیدن میدونن کیه ...) استفاده میکردن....تاثیرش بیشتر بود

البته این فیلم اصلن دور از ذهن نیست چه بسا در کشور خودمونم خیلی از مردا دارن به همین روش زندگی میکنن...و در آخر باز هم حق و حقوقه واقعی یه زنه که پایمال میشه...از این قضایا که بگذریم به آدم فروشی میرسیم....آدم فروشی که چه عرض کنم طرف واسه خاطر اینکه تو دربار به پست و مقامی برسه دختر کوچکترشو  همخوابه پادشاه میکرد...اونیکی دختره هم که چشم پادشاهو گرفته بود و شوهر داشت به راحتی خریدن یک بز به شوهرش قول یه پست تو دربار دادن اونم زنشو تقدیم کرد....فقط نمیفهمم پس این وسط عشق چی میشه؟یعنی اصلن وجود داره؟

خداییش خوب شد تو اون زمان و تو اون شرایط به دنیا نیومدم...وگرنه یکی در حق من همچین کاری کنه و من ساکت بمونم؟دهنه جفتشون سرویس بود...شوهررو که میکشتم....قصر پادشاهم آتیش میزدم ...بعدشم میرفتم یه گو شه ای واسه خودم زندگی میکردم...ولی الحق که فیلمی بود که بی کفایتی و بی لیاقتی یه آدم گردن کلفت در یه مملکت رو نشون میداد...ای تف به این قدرت که باعث میشه گاوم فکر کنه که آدمه...

آقایونی که این پستو میخونین نگران نشید و فحشم ندید من نه فمنیستم و نه بر ضد آقایون...فقط شاید یه کم این فیلم آقایونو اینطوری نشون داده که دارم میگم....ترش نکنید...خیلیا اینطورین...

حالا قدرت که هیچ...تو سرش بخوره...این مردک یه جور بیمار جنسی بود...فکر میکرد چون شاهه پس هر چی زن در ایالته باید در خدمتش باشن....که به نظرم این بیشتر به ضعف میموند تا قدرت...اگرچه این نوع ضعف در دنیای واقعی که من زندگی میکنم گریبان گیر خیلی از مردها هست.....حتی اونایی که هیچ قدرتی هم ندارن...و در آخر متاسفم...متاسفم که دنیای مجازی فیلم و دنیای واقعی که خودمان بازیگرانش هستیم اینقدر به هم نزدیک هست... 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط لیدا

همیشه در هر قدمی که به جلو می گذارم اما و اگرهایی وجود دارد...خوب که دقت میکنم میبینم که این اما و اگرهاست که راه را برایم روشن تر میکند...اگر چشمم را ببندم و به هیچ چیز نه گوش دهم ونه عکس العملی نشان دهم حتمن گرفتار تاریکی میشوم....و من گرفتار تاریکی شدم مدت ها تاریکی همراهم بود....اولین کاری که کردم برای رهایی این بود که در خانه ی کلماته دلم که این وبلاگ است تغییری ایجاد کنم...تغییری که شایسته ی ستایش باشد....ستایش دیگران را نمی گویم...ستایش ندای درونم را می گویم...و صدایش را میشنوم که فریاد میزند بگو...از زلالی قلبت بگو و ازپاکی نفست...خوشحالم...خیلی خوشحالم....میدانی چرا چون توانستم....خواستم و توانستم...

تاریکی از من دور شده و به مطلب آخر وبلاگم که نگاه میکنم میبینم که باغ درون خودم از هرجایی امن تر است...میخواهم بنویسم...البته می نوشتم...اما این بار دیگر متفاوت است....چون به تاریکی حتی فکر نمیکنم...روشنایی اینقدر شگفت انگیز است که با دیدنش حتی شب واقعی را هم نمیبینم....شب را نمی خواهم....ماه را نمی خواهم....ستاره را نمی خواهم...شاید یک قلب بخواهم...یک قلب مهربان که آرام بتپد و دریای عشق مرا متلاطم نکند...و میدانم حال پس از مدتها قلبم آرام میتپد...حتی بدون بدست آوردن یک قلب ارام...و خوشحالم و لذت میبرم از تنهایی خویش...خدایا حال میفهمم که چرا همیشه یکه و تنها هستی...و خوشحالو خوشحالو خوشحالم برای اینکه نعمت تنهاییت را به من ارزانی داشتی...و ممنونو ممنونو ممنونم که اینقدر سخاوتمندی....و ستایشت میکنم که گل را آفریدی که هرگاه به آن نظاره کنم اینقدر در آن شگفتی میبینم و آنقدر زیباست که مرا یاد کسانی می اندازد که هرگز آنرا به من هدیه نکردند و خوشحالم خوشحالم که یاد آنها می افتم...چراکه اگر انها نبودند شاید هرگز به راز زیباییو شگفت انگیز بودن گل پی نمی بردم... 

عشق را حس میکنم...عشق در همین نزدیکی هاست...بوی خاصی میدهد ...نه بوی سیگار است و نبوی ادکلن هوگو...بوی عشق میدهدو فقط باید عاشق بود تا فهمید....و حال میفهمم عشق صرفن زمینی نیست...عشق صرفن بین دو انسان هم جنس یا غیر هم جنس نیست....عشق صدها چهره دارد...و کاش کمکم کنی تا چهره ی واقعیش را بیابم...اگرچه مرا شاید لایق ندانی اما می توانم بگویم عاشقت هستم....با تمام بی اعتنایی و عذابهایی که برایم آزمون کردی...و لطفت را ای خدا در کل این مسیر ۲۷ ساله ای که پیمودم هرگز فراموش نخواهم کرد...به امید روزی که دنیای دل هر انسانی از گلهای زیبا و پر رمزو راز پر شود...آمین


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط لیدا
Blog Skin