تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

خیلی وقته ننوشتم...یه دوماهی میشه...نوشتنم نمیاد..یادمه اولین چیزی که از نوشتن یاد گرفتم بیان حقایقه تلخ بود...یادمه یه خانومه مهربونی بود که هنوزم هست و به من میگفت سعی کن هرچی که ناراحتت میکنه رو بنویسیو بعدش پارش کنی...احساسه خوبیه...اما من مینوشتم...بدونه اینکه حتی یکبار بخوام پارش کنم و دور بندازمش...به نظرم نوشتن یه هنره...چیزی که از دله آدما بلند میشه...احساسی که رو کاغذ میاد خیلی ناب تر از احساسیه که به زبون میاری...

آدما عوض میشن...خونه...کار...دوستا...آبو هوا...همه چی تغییر میکنه... اما تنها چیزی که همیشه ثابت میمونه چیزیه که مینویسیش...نوشتن یه احساس به همون اندازه ارزشمنده که داشتنش ارزش داره...

و داشتن احساس به همون اندازه مهمه که نداشتنش موجب آزاره...یعنی خودمم نفهمیدم چی گفتم...مهم نیست...بیخیال اصلن...

از احساس گفتم چیزی که زمانی برام مهم بود اما مدت هاست که صدایش را نمیشنوم...شاید فراموشش کردم...شایدم گمش کردم...در میان قامت سایه های خیالم...خیالی که حال به بیخیالی بیشتر شباهت دارد...مهم نیست...مهم اینه که بازم فهمیدم که میتونم آدمه متفاوتی باشم و واقعن هم متفاوت شدم...و نتیجه ی بهتری گرفتم...از بی تفاوتی...بی اعتنایی...

چیزی که متوجه شدم اینه که زمان میگذره...چه با احساس باشی ...چه بی احساس...اگه با احساس باشی دوست نداری زمان بگذره...دوست داری همیشه یه ریموت کنترل داشته باشی که زمانو به عقب ببری تا بازیگوشی احساست را بارها و بارها تجربه کنی...اما...زمانی که احساسی نداشته باشی چی مهمه؟هیچی...زمان بگذره...نگذره...کلن راهه کوچه علی چپو پیدا کردیو هی خودتو توش گم و گور میکنی...اینقدم مزه میده...حتی ممکنه یه جاده بزنی به این کوچه یا یه لاینه مستقیم فرودگاه...خلاصه چیزی که زودتر بتونی خودتو به این کوچه برسونی...

از کوچه علی چپ گفتم...میخوام یه خونه توش بسازم...شایدم یه زمین بگیرم ...آدمای این کوچه خیلی جالبن...همه چپ دستن...چشمه سمته چپشون تیک داره...پای چپشون میلنگه....همه کاراشونو چپکی انجام میدن...مثلن جای صبحونه شام میخورن...برعکس راه میرن...از آخر به اول حرف میزنن...صبحا میخوابن و شبا بیدارن...و مثله اینکه اولین شخصی که این کوچه رو کشف کرد اسمش علی بوده ...مثله کریستف کلمب که قاره ی آمریکا رو کشف کرد...خلاصه اینکه این علی به عنوانه یه سمبل ازش یاد میشه حتی مجسمه یادبودشم سر در کوچه ساختن...البته این آدم یه آدمه معمولی نبوده ... خیلی خاص بوده...برا اینکه اهالیه این کوچه هم آدمای خاصین...البته من با پارتی بازی باید باهاشون وارد معامله شم...چون میدونم که به اندازه ی اونا خاص نیستم...من از نظر اونا یه آدم معمولیم...

شاید یه روز این کوچه اسمش تغییر کرد...شاید یه روز تو این کوچه یه پارک بسازم که چمناش راستکی باشن...درختاشو سایه های اونا هم راستکی باشن...شاید یه روزی تونستم حتی آدمای چپکیشم راستکی کنم...مهم اینه که بتونم ...مهم اینه که بشه...مهم اینه که پیداشه چیزی که گم شده...مهم اینه که یه احساس راستکی همه چیزای چپکیو عوض کنه...امیدوارم...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط لیدا
Blog Skin