میخواهم از سرزمینی بگویم که ماه در آن لانه کرده....همیشه خورشید منتظراست تا طلوع کند
سرزمینی که دیو تنهایی آن را تسخیر کرده و هیچ پادشاهی قصد آزادکردنش را ندارد...آری...از قلبم میگویم....سرزمینی که مردمش مسخ شدن....سرزمینی که اسیر است....وغمگین....سرزمینی که روزی پر بود از گنجها...ثروت ها...قدرت ها....ولی حال....کرکس ها هم حال عزیمت به این سرزمین راندارند....چه رسد به پادشاهان...
میدانم در دل میگویی که چقدر فیلم میبینی و به نوشته هایم میخندی....اما برایت بگویم که سناریوی قلبم مدت هاست که خاک میخورد و هیچ کارگردانی قصد اصلاح کردنش را ندارد...یا بهتر بگویم خیلی کهنه شده...کسی برایش سرمایه ای نمیگذارد...
در این سرزمین باران هم میبارد...اما از نوع اسیدی....که هربار ذره ذره نابودش میکند....
در این سرزمین هم رود هست هم دریا ولی هیچکدام آرام نیستند...همیشه طوفانی از راه میرسد که متلاطمشان میکند...
در این سرزمین پروانه ها زمانی راه و رسمی داشتند....روزگاری گل میرویید ....اما حال به شهر سوخته ای میماند که خاکستر خاکستر شده.....جز سو سوی چشمان خفاشها و کو کو ی صدای جغدها چیزی دیده و شنیده نمیشود....
نمیدانم....نمیدانم که این سرزمین کدامین قاره است که هنوز کشف نشده؟![]()

