ولی هرگاه به انتهای انگشتت که بهشت را نشان میداد مینگریستم جز تاریکی چیزی نمیدیدم...!!!حال اون لحظات مردن و وقتی در انتهای انگشتانم که نمیدانم کجا را نشان میدهند می نگرم تنها چیزی که جستجو میکنم روزنه ی امیدیست ...
یادم می آید همیشه از باغ درونت سخن میگفتی...همیشه تصورم از باغ درون آدمها رنگ طلاییه قلبو درخشندگیه خورشید وجود بود...اما جالب بود چون باغ تو همیشه تاریک بود...حال که اون خاطرات غروب کردند به باغ درونه خودم پناه می برم...شاید جایی برای درخشش هنوز وجود دارد!!!
به خاطر دارم که از دریای بی کرانه عشق سخن میگفتی و همیشه تصورم از این دریا یک دریای آرام و بی تلاطم بود...حال که تصویر این دریا از ذهنم میگذرد میبینم که این دریا هرگز آرام نبود و چه بسیار طوفانی...طوفانی که شاید هر از گاهی خسارات بسیاری به بار می آورد...و اینگونه دلتنگی طلوع می کند...
