تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود

همیشه در هر قدمی که به جلو می گذارم اما و اگرهایی وجود دارد...خوب که دقت میکنم میبینم که این اما و اگرهاست که راه را برایم روشن تر میکند...اگر چشمم را ببندم و به هیچ چیز نه گوش دهم ونه عکس العملی نشان دهم حتمن گرفتار تاریکی میشوم....و من گرفتار تاریکی شدم مدت ها تاریکی همراهم بود....اولین کاری که کردم برای رهایی این بود که در خانه ی کلماته دلم که این وبلاگ است تغییری ایجاد کنم...تغییری که شایسته ی ستایش باشد....ستایش دیگران را نمی گویم...ستایش ندای درونم را می گویم...و صدایش را میشنوم که فریاد میزند بگو...از زلالی قلبت بگو و ازپاکی نفست...خوشحالم...خیلی خوشحالم....میدانی چرا چون توانستم....خواستم و توانستم...

تاریکی از من دور شده و به مطلب آخر وبلاگم که نگاه میکنم میبینم که باغ درون خودم از هرجایی امن تر است...میخواهم بنویسم...البته می نوشتم...اما این بار دیگر متفاوت است....چون به تاریکی حتی فکر نمیکنم...روشنایی اینقدر شگفت انگیز است که با دیدنش حتی شب واقعی را هم نمیبینم....شب را نمی خواهم....ماه را نمی خواهم....ستاره را نمی خواهم...شاید یک قلب بخواهم...یک قلب مهربان که آرام بتپد و دریای عشق مرا متلاطم نکند...و میدانم حال پس از مدتها قلبم آرام میتپد...حتی بدون بدست آوردن یک قلب ارام...و خوشحالم و لذت میبرم از تنهایی خویش...خدایا حال میفهمم که چرا همیشه یکه و تنها هستی...و خوشحالو خوشحالو خوشحالم برای اینکه نعمت تنهاییت را به من ارزانی داشتی...و ممنونو ممنونو ممنونم که اینقدر سخاوتمندی....و ستایشت میکنم که گل را آفریدی که هرگاه به آن نظاره کنم اینقدر در آن شگفتی میبینم و آنقدر زیباست که مرا یاد کسانی می اندازد که هرگز آنرا به من هدیه نکردند و خوشحالم خوشحالم که یاد آنها می افتم...چراکه اگر انها نبودند شاید هرگز به راز زیباییو شگفت انگیز بودن گل پی نمی بردم... 

عشق را حس میکنم...عشق در همین نزدیکی هاست...بوی خاصی میدهد ...نه بوی سیگار است و نبوی ادکلن هوگو...بوی عشق میدهدو فقط باید عاشق بود تا فهمید....و حال میفهمم عشق صرفن زمینی نیست...عشق صرفن بین دو انسان هم جنس یا غیر هم جنس نیست....عشق صدها چهره دارد...و کاش کمکم کنی تا چهره ی واقعیش را بیابم...اگرچه مرا شاید لایق ندانی اما می توانم بگویم عاشقت هستم....با تمام بی اعتنایی و عذابهایی که برایم آزمون کردی...و لطفت را ای خدا در کل این مسیر ۲۷ ساله ای که پیمودم هرگز فراموش نخواهم کرد...به امید روزی که دنیای دل هر انسانی از گلهای زیبا و پر رمزو راز پر شود...آمین


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط لیدا
Blog Skin